اين است كه سزاى تو را خواهم داد . و ابن عباس گفته : منظور همان جريانى است كه در وقت ورود برادران بمصر ، يوسف آنها را شناخت و آنها او را نمىشناختند و در آن وقت يوسف پيمانه را در دست گرفت و دستى بدان زده سپس گفت : اين ظرف به من خبر ميدهد كه شما برادرى داشته و او را در چاه انداختهايد و ببهاى ناچيزى او را فروختهايد .
« وَ جاءُو أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ »
و شبانه يا آخر روز كه شد گريان بنزد پدر آمدند ، و اينكه تا شب صبر كردند براى اين بود كه بدينوسيله امر را بر پدر مشتبه كرده و در تاريكى جرئت بيشترى براى عذر تراشى داشته باشند و اينكه تظاهر بگريه كردند براى آن بود كه خود را راستگو جلوه دهند . و از اينجا معلوم مىشود كه گريه دليل بر صدق دعواى گريه كننده نيست . و سدى گفته : چون يعقوب گريهء آنها را ديد پريشان شد و پرسيد : چه شده ؟ در جواب گفتند :
« يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ »
پدر جان ما براى مسابقه رفتيم ، جبائى و سدى گفتهاند :
يعنى بمسابقهء دو رفته بوديم . و زجاج گفته : يعنى بمسابقهء تير اندازى رفته بوديم .
« وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا »
و يوسف را براى حفاظت پيش اثاثيه گذارده بوديم .
« فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ »
و گرگ او را خورد ، و تو ما را تصديق نخواهى كرد اگر چه ما راستگو باشيم براى آنكه تو دربارهء يوسف نسبت بما بدگمان و ظنين هستى . و نگفتند : تو هر راستگويى را تصديق نمىكنى بلكه چون حسد برادران را دربارهء يوسف ميدانست و از طرفى نسبت بيوسف محبت شديدى داشت دربارهء آنها بدگمان و ظنين بود .
« وَ جاءُو عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ »
و بهمراه خود پيراهن يوسف را آغشته به خون آوردند و گفتند : اين همان خون يوسف است كه در وقت دريدن گرگ به پيراهن او ريخته است .
و ابن عباس و مجاهد گفتهاند : بزغالهاى را كشتند و خون او را بپيراهن يوسف ريختند ، و برخى گفتهاند آهويى را كشتند و خونش را به پيراهن وى ريختند . ولى ( فراموش كردند كه پيراهن يوسف را بدرند و ) هم چنان سالم بدست يعقوب دادند و