گرگ بودند . و برخى گفتهاند : معناى جمله آن است كه ما او را يا حقش را تباه و ضايع كردهايم .
« فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ »
و چون او را بردند و همگى تصميم گرفتند تا در قعر چاهش افكنند . . . و از حرف « الف ، « و لام » كه بر سر « جب » در آمده معلوم مىشود چاه مزبور چاه معروفى بوده كه مسافران و كاروانها بر سر آن ميآمده و سر راه آنان بوده است . و برخى گفتهاند : برادران بدنبال چاه كم آبى ميگشتند كه يوسف را در آن بيندازند تا هم به منظور خود برسند و هم آنكه يوسف در آب چاه غرق نشود . و از اينرو وى را در چاه مزبور انداختند . و بعضى هم گفتهاند : او را در گوشهاى از چاه قرار دادند .
و گفتهاند : همين كه يعقوب وى را بهمراه آنان روانه كرد در آغاز كمال احترام و محبت را نسبت به او معمول داشتند ولى هنگامى كه بصحرا رسيدند عداوت خود را نسبت به دو اظهار كرده و شروع به زدن او كردند ، يوسف در آن وقت بهر كداميك از آنها پناه ميبرد آنها او را از خود رانده و حمايتش نكردند تا بالآخره صدايش به « يا ابتاه » بلند شد . در اينوقت خواستند او را بقتل رسانند ولى يهوذا آنها را از اين كار جلوگيرى كرد ، و در روايتى كه بعضى از اصحاب ما از ائمه عليهم السلام روايت كردهاند لاوى آنها را از اين كار ممانعت كرد و مانع قتل يوسف شد ، پس او را بكنار چاه آوردند و هر چه او را در ميان چاه آويزان ميكردند ، يوسف دست بلبهء چاه ميگرفت تا بالآخره پيراهن از تنش بيرون آورده و هر چه ميگفت : اين پيراهن را در بدن من بگذاريد تا خود را بدان بپوشانم در جوابش ميگفتند : خورشيد و ماه و يازده ستاره را بخوان تا همدم و يار تو باشند ، در اينوقت او را در چاه آويزان كرده و چون به نيمهء چاه رسيد بقعر چاه رهايش كردند تا بدين ترتيب بميرد ، ولى چون در ته چاه آب بود در آب افتاد و سپس به طرف سنگى كه در آنجا بود رفته و روى آن ايستاد ، و سدى گفته : يهوذا براى او غذا ميآورد ( تا وقتى كه از چاه بيرون آمد ) .
و بگفته ديگرى : چاه براى او روشن شد و آبش شيرين گرديد بطورى كه از