فكر نكردند كه اگر گرگ انسانى را بخورد جامهاش را ميدرد ، و حسن گفته : يعقوب بدانها گفت : پيراهنش را به من نشان دهيد و چون نشانش دادند و آن را صحيح و سالم ديد گفت : به خدا تا بامروز گرگى حليمتر از اين گرگ نديدهام كه فرزند مرا خورده ولى پيراهنش را ندريده است . و در حديث است كه پيراهن را به صورت خود انداخت و گفت :
اى يوسف براستى كه گرگ مهربانى تو را خورده است كه گوشت تنت را دريده و خورده است ولى پيراهنت را ندريده .
و شعبى گفته : در پيراهن يوسف سه آيت ( و نشانهء خارق العاده ) بود يكى آن وقتى كه ( در داستان زليخا و عزيز مصر ) از پشت سر دريد ، و ديگر در وقتى كه آن را به روى پدر انداختند و بينا شد ، و ديگر آن وقتى كه برادران آن را با خون دروغى بنزد يعقوب آوردند كه يعقوب فهميد اگر گرگ يوسف را خورده بود پيراهنش را ميدريد . و برخى گفتهاند : همين كه يعقوب اين سخن را گفت ( كه چگونه گرگى بوده كه او را خورده ولى پيراهنش را ندريده است ) آنان گفتند : دزدان او را كشتند ، يعقوب در جواب آنها گفت : چگونه خودش را كشته ولى پيراهنش را نبردهاند با اينكه احتياج آنها به پيراهن يوسف بيشتر از كشتن او بود .
« قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً »
يعقوب كه نسبت بدانها ظنين شده بود گفت : نه گرگ او را خورده و نه دزدان او را كشتهاند بلكه نفسهاى شما كارى را در نظر شما جلوه داده كه خود دانستهايد . و أبو مسلم و جبائى گفتهاند : يعنى شما دربارهء يوسف كارى را كه انجام دادهايد به يكديگر آسان جلوه داده تا بالآخره آنچه را خواستهايد انجام دادهايد . و اينكه يعقوب حرف آنها را ردّ كرد ( و سخنشان را باور نكرده و دروغشان را آشكار نمود ) روى وحى خدا بود ( كه دروغشان را بوى خبر داد ) و بعضى گفتهاند : از روى حدس صائب و فراست او بود كه دروغ آنها را دانست .
« فَصَبْرٌ جَمِيلٌ »
يعنى صبر من در برابر اين مصيبت صبرى نيكو و جميل است كه بيتابى و شكوهاى بمردم نميكنم . و برخى گفتهاند : يعنى صبر جميل بهتر و نيكوتر از آن بيتابى است كه سودى ندارد ، و سيد مرتضى قدس اللَّه روحه گفته است : صبر در