( 1 ) ما بود چگونه باينجا آمده ؟ پس او را برداشته و سؤال كردند : بچه منظور باينجا آمدى ؟ آيا بخاطر دفاع از قبيلهء خود آمدى و يا مسلمان شدى و روى وظيفه مذهبى آمدى ؟ گفت : مسلمان شدم و به خدا و رسولش ايمان آوردم و روى وظيفهء مذهبى به يارى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمدم ، چيزى نگذشت كه در اثر همان زخمها بدرود زندگى گفت و رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دربارهاش فرمود : او از اهل بهشت است .
ابو هريرة گاهى به ياد او ميافتاد و باطرافيانش ميگفت : آن مردى كه هرگز نماز نخواند ولى ببهشت ميرود كيست ؟ ميگفتند : ما نميدانيم . او ميگفت : اصيرم بود كه در جنگ احد شهيد شد .
عمرو بن جموح . . .
عمرو بن جموح يكى از پير مردان بنى سلمة بود كه پايش لنگ بود و به سختى راه ميرفت .
او چهار پسر بزرگ داشت كه هر يك در ميدان جنگ مانند شيرى بودند ، و در جنگها از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله يارى ميكردند .
روزى كه جنگ احد پيش آمد اين پيرمرد آمادهء كارزار و رفتن به طرف احد گشت پسرانش او را از رفتن به احد جلوگيرى كردند و گفتند : خداوند تو را بواسطهء لنگى پا از جنگ معذور داشته .
ولى عمرو بن جموح كه عاشق شهادت بود خود را برسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسانيده عرض كرد : يا رسول اللّه پسران من ميخواهند مانع شوند از اينكه من با شما بيايم ولى به خدا من مايلم كه بهر طور شده در جنگ حاضر شوم و آرزو دارم ( كه بشهادت برسم ) و با همين پاى لنگ در بهشت راه بروم ! رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : خدا تو را معذور داشته و جهاد بر تو واجب نيست .
ولى از آن طرف بفرزندش فرمود : چرا مانع او ميشويد ؟ او را واگذاريد شايد خداوند شهادت را روزى او گرداند .
فرزندان او كه اين سخن را از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله شنيدند از رفتنش جلوگيرى