( 1 ) عوف فرود آمد مردى بنزد ما آمده خبر ورودش را بما داد ، من در آن ساعت بالاى درخت خرمائى مشغول اصلاح آن بودم و عمهام « خالدة » دختر حارث پاى آن درخت نشسته بود ، بمحض اينكه خبر ورود آن حضرت را از آن مرد شنيدم بىاختيار تكبير گفتم .
عمهام كه صداى تكبير مرا شنيد گفت : خدا خوارت كند تو اگر خبر ورود موسى بن عمران را شنيده بودى بيش از اين خوشحال نميشدى و اظهار شادمانى نمىكردى ! به دو گفتم : عمه جان به خدا كه او برادر موسى بن عمران و بر همان دين و آئين او است بدانچه كه موسى مبعوث شده او نيز به همان مبعوث شده .
پرسيد : اى برادرزاده اين همان پيغمبرى است كه بما خبر دادهاند پيش از بر پا شدن قيامت مبعوث خواهد شد ؟ گفتم : آرى ، گفت : پس همان است كه تو ميگوئى ( كه برادر موسى و بر آئين اوست ) پس از اين گفتگو من بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفته و به دو ايمان آوردم و به خانه باز گشته اهل خانهام را نيز دستور دادم بدين اسلام درآيند و بدين ترتيب همگى مسلمان شديم .
ولى اسلام خود را از يهود پنهان ميداشتم تا اينكه روزى بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفته به دو گفتم : يهوديان مردم دروغزن و باطلى هستند ، و ( براى اثبات اين مطلب ) ميل دارم مرا در يكى از اطاقهاى خانهء خود پنهان كنى سپس آنها را بخواهى و تا هنوز از اسلام من اطلاع پيدا نكردهاند عقيدهشان را دربارهء من بپرسى زيرا اگر بدانند كه من مسلمان شدهام از هيچگونه افترا و بهتانى نسبت به من فرو گذار نخواهند كرد و هزاران عيب بر من ببندند .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چنان كرد و مرا در يكى از اطاقهاى خانهء خويش جاى داد آنگاه نمايندگان يهود را خواسته و با آنان بصحبت پرداخت و پس از گفتگوهاى زياد از آنان پرسيد :
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 345
مساهمون: ابن هشام الحميري
ص٣٤٥