تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
( 1 ) ابو جابر دعوت ما را پذيرفته بدين اسلام در آمد و همراه ما براى ديدار رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بعقبه آمد در آنجا تا ثلثى از شب در چادرهاى خود بسر برديم و پس از آن خيلى آهسته و آرام مانند راه رفتن مرغان قطا به راه افتاديم ، و تمامى افرادى كه در ميعادگاه حاضر شدند هفتاد و سه نفر مرد بوديم و دو زن نيز همراه ما بود ، يكى « نسيبة » دختر كعب و ديگرى « اسماء » دختر عمرو بن عدى . . . پس از لختى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با عمويش عباس بن عبد المطلب بنزد ما آمدند عباس در آن روز هنوز به حال كفر و شرك ميزيست ولى با اين حال دوست داشت در كار برادرزاده‌اش نظارتى داشته باشد و پيمانهاى او را محكم كند . پس از اينكه نشستند نخستين كسى كه لب بسخن گشود همان عباس بن عبد المطلب بود ، او ما را مخاطب قرار داده گفت : اى گروه خزرج [ ( 1 ) ] شما مقام و شخصيت محمّد را در نزد ما ( كه فاميل و خويشان او هستيم ) ميدانيد ، و ما تا بامروز در مقابل قوم خود آنان كه مثل ما در بارهء او فكر مىكنند از او دفاع كرده‌ايم و از اين پس نيز در ميان قوم خود عزيز و محترم است ، و در كمال امنيت بسر ميبرد ، ولى خود او خواسته بشما به پيوندد و بشما ملحق گردد ، اگر براستى آمادگى و استعداد آن را داريد تا به آنچه ميگوئيد و پيمان مىبنديد وفا دارى كنيد و او را از آزار دشمنان و مخالفانش محافظت كنيد پيمان خود را ببنديد و آمادگى خود را اعلام داريد ، ولى اگر آمادگى نداريد و نمىتوانيد او را در برابر مشكلات و حملهء دشمنان محافظت كنيد و چون بنزد شما آيد او را تسليم دشمن خواهيد كرد هم اكنون او را به حال خود واگذاريد ، زيرا چنانچه تا به حال ما از او دفاع كرده‌ايم از اين پس نيز دفاع خواهيم كرد ؟ ! كعب گويد : سخن عباس كه بپايان رسيد ما در پاسخ گفتيم : سخن تو را شنيديم
هامش
[ ( 1 ) ] ابن هشام گويد : در آن روز لفظ خزرج بهر دو قبيلهء اوس و خزرج - آنان كه مسلمان شده بودند - اطلاق ميشد .