تخطي إلى المحتوى الرئيسي

السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
( 1 ) موجود زندهء خونخوار مانند زالو ) بخوان و خداى تو است مهتر ، آنكه قلم را بياموخت ، به انسان آموخت آنچه را نميدانست » [ ( 1 ) ] . رسول خدا فرمايد : پس من اين آيات را خواندم و جبرئيل برفت ، من از خواب برخاسته ديدم گويا در قلبم كتابى نقش بسته ، پس از غار بيرون آمدم تا بوسط كوه رسيدم آوازى از بالاى سرم شنيدم كه ميگفت : اى محمّد تو پيغمبر خدائى و من جبرئيلم ، من سرم را بلند كرده جبرئيل را ديدم كه در صورت مردى است كه هر دو پاى خود را جفت كرده و در طرف افق ايستاده است و به من ميگويد : اى محمّد تو رسول خدائى و من جبرئيلم ، پس من بىآنكه گامى بجلو يا عقب بردارم ايستاده به دو نظر ميكردم و بهر سوى آسمان نيز كه نظر ميكردم او را به همان شكل مشاهده مينمودم ، پس هم چنان ايستاده بودم نه بجلو ميرفتم و نه به پشت سر برميگشتم ، خديجه ( كه از دورى من نگران شده بود ) كسى بدنبال من فرستاده بود و آنان تا بالاى شهر مكه هم رفته و بنزدش باز گشته بودند و در تمام اين مدت من در همان جا ايستاده بودم تا بالاخره جبرئيل از نظرم پنهان شد . در اين هنگام من بنزد خديجة باز گشته پيش او نشستم ، خديجة گفت : اى محمّد كجا بودى ؟ به خدا من كسانى را بدنبال تو فرستادم و آنان تا بالاى شهر مكه نيز بدنبال تو رفتند و بازگشتند و تو را ديدار ننمودند ؟ من جريانى را كه ديده بودم بخديجة گفتم گفت : اى عمو زاده مژده‌گير و ثابت قدم باش ، سوگند بدان خدائى كه جان خديجة در دست او است من اميد آن دارم كه تو پيغمبر اين امت باشى !

خديجة در خانه عموزاده‌اش ورقة بن نوفل :

سخنان رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بپايان رسيد ، خديجة از جا برخاست و جامه‌هاى خويش را پوشيده از جاى خود بيرون آمد تا به مكه رسيده و هم چنان بدر خانهء ورقة بن نوفل پسر عمويش رفت ، ورقة ( چنانچه پيش از اين گفتيم ) بدين نصرانيت در آمده و كتابهاى ايشان را خوانده بود ، و علاوه شفاها نيز سخنانى از يهود
هامش
[ ( 1 ) ] سوره علق آيه 1 - 5 .
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي ) — صفحة 154 | ابن هشام الحميري / سيد هاشم رسولي محلاتى