( 1 ) هدايا را ميريختند - بيرون آمده روى ديوار خانهء كعبه چنبره زد ، و هر كه بكعبه نزديك ميشد آن مار به دو حمله كرده دهان باز ميكرد و صدائى از پوست او شنيده ميشد و همين باعث شد كه كسى بكعبه نزديك نشود .
چند روز اين جريان ادامه داشت و هر روز ميخواستند اين كار را انجام دهند ترس و بيم و وجود مار سياه مانع از خراب كردن كعبه ميشد تا روزى خداى تعالى پرندهء را مأمور ساخت تا بيامد و مار را با نوك خويش از ديوار كعبه بربود و در آسمان مكه ناپديد شد ، قريش كه چنان ديدند گفتند : چنين معلوم مىشود كه خداوند از ما خوشنود شده ، و بكارى كه ما ميخواهيم انجام دهيم رضايت دارد ، چوب كه داريم نجار ماهرى هم كه در ميان ما هست ، شرّ اين مار سياه را نيز خداوند از سر ما دور كرد ديگر تأمل جايز نيست .
پس مردى بنام ابو وهب بن عمرو بن عائذ مخزومى كه دائى عبد اللّه [ ( 1 ) ] پدر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بود جلوتر از ديگران كلنگى بزد و سنگى را از ديوار كعبه كند ولى ناگهان ديد سنگ از دستش رها شده و بجاى خويش باز گشت . ابو وهب فرياد زد : اى گروه قريش پولى كه ميخواهيد در اين ساختمان مصرف كنيد بايد پاكيزه و حلال باشد ! مهريه و اجرت زن زناكار ، و پولى كه از ربا بدست آمده و نيز اموالى كه از مردم به زور و ستم بدست آوردهايد نبايد در بناى اين خانه صرف شود [ ( 2 ) ] .
و برخى اين كلام را بوليد بن مغيرة نسبت دهند .
تقسيم كردن قريش كار خرابى و بناى كعبه را در ميان خود :
قريش كار خرابى و بناى خانه را در ميان خود تقسيم كردند : قسمتى كه درب
هامش
[ ( 1 ) ] پيش از اين در احوالات عبد المطلب و عبد اللّه گفتيم كه مادر عبد اللّه فاطمه دختر عمرو بن عائذ مخزومى بود .
[ ( 2 ) ] و يكى از شعراى عرب نيز درباره ابو وهب اشعارى سرود كه ابن هشام در سيرة ج 1 : ص 194 آنها را نقل كرده است .