تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طبقات الأطباء والحكماء ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥

43 - يحيى بن اسحاق 1

وى پزشكى دانشمند ، بزرگوار بود ، در كارهاى دستى طبى ( عمل كردن بيماران ) حذاقت داشت ، در آغاز فرمانروائى الناصر مىزيست ، الناصر او را وزارت داد ، چند بار بحكومت ولايات و نواحى منصوب گرديد ، چندگاهى فرمانرواى 2 بطليوس بود ، الناصر امير المؤمنين او را مقرب و بسى بزرگ مىداشت ، مورد اعتماد خود ساخته بود ، بانوان حرم خلافت را معاينه و معالجه مىكرد . از ثقهء شنيدم كه گفت : غلامى كه از آن ( حاجب موسى ) 3 يا از آن ( وزير عبد الملك ) 4 بود حكايت كرد و گفت : روزى آقايم مرا با نامهء به نزد يحيى گسيل داشت ، و من بر در سراى او در « باب الجوز » 5 نشسته بودم ، ناگاه مردى صحرانشين ( بدوى ) سوار بر درازگوش ، زارى و شيون‌كنان بيامد ، تا بر در سراى يحيى بايستاد ، و ناله مىكرد و مىگفت مرا دريابيد ، و از حال من وزير را ( يحيى بن اسحاق پزشك ) آگاه سازيد ، در اين هنگام وزير يحيى بن اسحاق - كه زارى مرد را شنيده بود بيرون آمد ، پاسخ نامه مرا نيز با خود همراه داشت ، بان مرد گفت : اى مرد تو را چه مىشود ؟ مرد بيمار گفت : اى وزير اندام من آماس كرده و چندين روز است كه آب نريخته‌ام و نزديك است كه به هلاكت رسم ، وزير به او گفت : خويشتن را برهنه كن ، پس او جامه بگشود و اندام دردمند خود را بنمود ، كه آماسى گران داشت ، وزير به مردى كه بهمراهى بيمار آمده بود گفت : سنگى صاف و صيقلى بياور ، آن مرد چنين سنگ بجست ، و بياورد ، وزير به او گفت : در مشت خود بگير و اندام بيمار را بر آن سنگ به نه . راوى اين داستان گفت : همين‌كه اندام بيمار بر سنگ جايگير گرديد ، وزير را ديدم كه دست خود را بلند كرد و با مشت گره كرده به نيروى هرچه تمامتر بر اندام مرد بيمار كوفته ، چنان كه بيمار از خود بىخود گرديد ، و چرك و خون از او روان شد ، و پس از آن بول كرد ، و مرد چشمان خويش باز كرد و با خود آمد ، وزير به او گفت : برخيز و برو كه بيمارى تو بهبود يافت اما ديگر گرد اين كار مگرد ، كه تو مردى نابكار هستى ، با ستورى از راه ديگر