صدمهاى نمىرسد و من از همه چيز به تو امان مىدهم . آن را براى من نقل كردهاند اما من مىخواهم كه از زبان خودت بشنوم .
پس دعبل قصيدهاش را خواند ، مأمون گريست به حدى كه ريشش از اشك چشمش تر شد . « 1 »
( 1 ) از شگفتىهايى كه در بارهء اين قصيدهء غرّا نقل مىكنند اين است كه دعبل چون با قافلهاى از مرو حركت كرد دزدان راه را بر آنها بستند و هر چه داشتند از آنان گرفتند . و اتفاقا دزدى كه دعبل را غارت مىكرد اين بيت از قصيدهء او را كه بر امام خوانده بود مىخواند :
ارى فيئهم فى غيرهم متقسما * و ايديهم من فيئهم صفرات
مىبينم كه غنايم آنها در بين ديگران تقسيم مىشود و دست آنها از غنايمشان تهى است .
دعبل از او پرسيد : اين شعر از كيست ؟
گفت : مال مردى از خزاعه است كه به او دعبل مىگويند .
پس به او گفت : « من آن دعبل هستم . » سپس آن قصيده را خواند . آن مرد متحير شد و بقيهء دزدان را صدا زد و از آنها خواست آنچه را از قافله گرفتهاند به خاطر گراميداشت شاعر اهل بيت به آنها برگردانند . « 2 »
( 2 ) نظر به اهميت اين قصيده ، تنى چند از بزرگان اقدام به شرح آن كردهاند كه از جملهء آنهاست :
1 . شرح سيّد نعمت اللّه جزايرى 2 . شرح كمال الدين محمد بن محمد شيرازى
هامش
( 1 ) الاغانى ، ج 18 ، ص 42 .
( 2 ) نور الابصار ، ص 147 .