ما گذشت در حالى كه صورتش را با دستمالى پوشانده بود تا از گرد و غبار فرار كند . امام فرمود : « بدبخت كسى كه نمىداند در اين سال برايش چه رخ خواهد داد . » سپس اضافه كرد : « تعجبآورتر از اين آنكه من و هارون به مانند اين دو انگشت هستيم . » و در همين حال انگشت سبابه و انگشت وسطىاش را با هم جمع كرد .
مسافر مىگويد : به خدا قسم مفهوم كلام ابو الحسن ( ع ) را در رابطه با هارون تا زمان شهادتش و دفن او در كنار هارون نفهميدم . « 1 »
( 1 ) 7 . محمد بن عيسى مىگويد از روى صحّت ، اين حديث را از ابو حبيب نباجى كه گفته بود : پيامبر خدا ( ص ) را در خواب ديدم كه به نباج آمد و در مسجد ، جايى كه هر سال حاجيان مىايستادند ، ايستاد . من به نزد او رفته و سلام كردم . در جلوى او طبقى بود پر از خرماى صيحانى . او به من مشتى از آن خرماها داد . من آنها را شمردم ، هجده دانه بود . پس ، از يك نفر تقاضا كردم كه خواب مرا تعبير نمايد و او به من گفت كه تا هجده سال ديگر زنده خواهم بود . دو سال بعد در حالى كه در مزرعهام بودم ، شخصى آمد و با من راجع به آمدن حضرت رضا عليه السّلام از مدينه و ماندنش در آن مسجد گفتگو كرد .
من مردم را ديدم كه پيش امام مىرفتند ، من هم نزد او رفتم . ديدم امام در همان جايى نشسته است كه در خواب ديده بودم پيامبر ( ص ) نشسته بود ، در حالى كه طبقى ساخته شده از ليف خرما پر از خرماهاى صيحانى نزد او بود . من سلام كردم . امام سلام مرا پاسخ داد و فرمود : « جلو بيا . » جلو رفتم و امام مشتى از آن خرماها به من داد ، و آنها را مانند آنچه در خواب ديده بودم شمردم ، دقيقا برابر بود با آنچه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در خواب به من داده بود . پس گفتم : اى پسر رسول خدا ، اضافهتر از اين به من بده .
هامش
( 1 ) همان مأخذ .