معامله كرد چندان كه تمام خانههاى مصر به تملّك او درآمد . در سال ششم تمام مزارع و انهار را در برابر خواربار به او دادند و در مصر مزرعه و نهرى نماند مگر اينكه همه در ملك يوسف درآمد . و در سال هفتم با خريداران خواربار به عبوديت با آنها معامله كرد يعنى هيچ كس در مصر و اطراف آن نماند - چه بنده و چه آزاد - مگر اينكه همه بندهء يوسف شدند .
( 1 ) پس مالك آزادگان و بندگان آنها و اموالشان شد و مردم گفتند : نشنيدهايم كه خدا به پادشاهى چنين ملكى را كه به اين ملك با حكم و علم و تدبير عطا كرده است عطا كرده باشد . سپس يوسف به ملك گفت : نظرت دربارهء املاك مصر و اطرافش كه خدا به من سپرده است چيست ؟ ما را با نظر خود راهنمايى كن . من فساد آنها را اصلاح نكردم و از آن بلايى كه بدان مبتلا بودند نجاتشان ندادم ، بلكه خدا آنها را با دست من نجات داد .
ملك گفت : رأى ، رأى تو است .
يوسف گفت : پس خدا را شاهد مىگيرم و تو را نيز گواه مىگيرم - اى پادشاه - كه من آزاد كردم اهل مصر را كلّا ، و اموالشان و بندگانشان را به آنها برگرداندم ، و سلطنت و انگشتر و تخت و تاج تو را به تو برگرداندم تا اينكه عمل نكنى مگر به روش من و حكم نكنى مگر به حكم من .
پادشاه گفت : اين توبهء من و افتخار من است به اينكه پيروى نكنم جز به روش تو و هيچ حكمى صادر نكنم الّا به رأى تو . اگر تو نبودى من اكنون عهدهدار آنها نبودم و راهى به سوى حق پيدا نمىكردم ، و من گواهى مىدهم كه خدايى جز او نيست و شريكى ندارد و اينكه تو فرستادهء او هستى . پس به آنچه كه من تو را بر آن ولايت دادم قيام كن ، همانا تو امروز در نزد ما شريف و امين هستى « 1 » .
هامش
( 1 ) البرهان .