است . خود سندى بن شاهك مأمور رسيدگى به ماجرا شد . اين مطلب را بسيارى از راويان ذكر كردهاند از جمله عمرو بن واقد كه گفت : سندى بن شاهك مرا احضار كرد در شب ، وقتى كه در بغداد بودم . ترسيدم كه شرّى از او به من رسد ، بنابراين مطالبى را كه نياز داشتم به خانوادهام وصيت كردم و گفتم :
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
. سپس سوار شدم و به سوى او رفتم . وقتى مرا ديد گفت : اى ابو حفص ، آيا ما تو را ترسانديم و آزار داديم ؟
پاسخ دادم : بلى .
او توضيح داد : چيزى نيست جز خوبى .
گفتم : پس كسى را به خانهام بفرست تا مطلب را برايشان بگويد و آنها از نگرانى به درآيند .
او پاسخ داد : باشد .
( 1 ) وقتى ترس من فرو ريخت و آرام شدم ، سندى بن شاهك از من پرسيد : اى ابو حفص ، آيا مىدانى براى چه تو را احضار كردم ؟
پاسخ دادم : نه .
پرسيد : آيا موسى بن جعفر را مىشناسى ؟
پاسخ دادم : بلى به خدا ، او را مىشناسم و از مدتها پيش دوستى عميقى بين ما بوده است .
پرسيد : آيا فكر مىكنى كه در بغداد كسى هست او را بشناسد ؟
گفتم : بلى .
سپس ابو حفص اشخاصى را به او معرفى كرد كه در ميان آنها كسانى بودند كه امام را مىشناختند . سندى بن شاهك آنان را احضار كرد و از آنها پرسيد كه آيا شما موسى بن جعفر را مىشناسيد ؟ آنها هم بعضى از مردم را به او معرفى نمودند و او ايشان را حاضر كرد . او در طول شب به احضار مردم ادامه داد تا طلوع صبح .