كردند ، كار او به ضعف گراييد ، و لشكريانش بر او شوريدند ، و اگر طاهر از جانب خليفه حكومت بغداد را مىداشت ، مملكت مضبوط و آرام بود ، و كسى را ياراى آن نبود كه بر او جرأت و جسارت يابد ، چنان كه بر حسن بن سهل تجرّى يافتهاند ، ولى اوضاع ، همهجا دگرگون شده ، و طاهر بن حسين هم از زمان كشته شدن محمّد امين در رقّه به دست فراموشى سپرده شده است ، و در جنگهايى كه به وقوع مىپيوندد از او كمك گرفته نمىشود در صورتى كه از كسانى كه درجه و رتبه آنها از او خيلى پايينتر است كمك و يارى مىجويند « 1 » .
مأمون اهميّت موقعيّت را درمىيابد
در ذهن مأمون تصويرى از اوضاع واقعى كشور منعكس شده بود ، ليكن او بر آن نشد ، كه روش خود را به زودى با فضل دگرگون كند ، زيرا زمام قدرت در خراسان و بغداد هنوز در دست او بود ، امّا در خراسان فضل با بركنارى طاهر بن حسين از فرمانروايى عراق ، و كشتن هرثمه يك جنگ روانى به راه انداخته بود ، كه در آن روح تمرّد و طغيان در تمام سران و فرماندهان از ميان رفته بود ، و همه در برابر تمايلات و نظريّات او سر فرود آورده ، و دريافته بودند ، كه مأمون همچون عصايى در دست فضل است ، كه به افسون او حركت مىكند ، و بغداد در دست حسن بن سهل برادر او بود ، كه بازوى راستش به شمار مىآمد ، و به منزله حربه نيرومندى بود ، كه مأمون را بدان مىترسانيد .
فضل بدگويان خود را كيفر مىدهد
امّا كسانى كه نزد مأمون رفته ، او را از چگونگى رفتار و سياستهاى فضل آگاه ، و از حقايق تلخ و جريانات مهمّى كه از او پوشيده داشته باخبر كردهاند ، بيم داشتند كه مبادا فضل از سعايت آنها نزد مأمون ، آگاه شود و از اين كه اقوال امام رضا عليه السّلام را دربارهاش ، تأييد كردهاند اطّلاع يابد ، و در نتيجه اماننامههاى مأمون را درباره تضمين مصونيّت آنها از انتقام فضل ، از ميان ببرد ، طبرى مىگويد :
هامش
( 1 ) - طبرى ج 8 ص 564 .