گواهى كردند ، آنجا كه گفتند : « پناه بر خدا ! ما هيچ بدى و گناهى از او سراغ نداريم » . « 1 » اما گزارش تورات چيزى فراتر از اين نمىگويد كه عزيز چون ماجرا را شنيد ، سخت خشمگين شد و يوسف را زندانى كرد . « 2 »
10 . تنها در گزارش قرآن آمده است كه عزيز مصر ، چون حقيقت ماجرا را فهميد ، از يوسف خواست تا آن را پنهان دارد و به كسى چيزى نگويد ، و از سوى ديگر ، همسر خويش را فرمان داد تا توبه كند و از خدا آمرزش بخواهد « 3 » ، زيرا چون بندهاى توبه كند و به خدا بازگردد ، خدا نيز توبهء او را مىپذيرد و گناه او را مىبخشايد . و مردم مصر اگرچه در آن روزگار يكتاپرست نبودند ، اما مىدانستند تنها كسى كه گناه را مىبخشايد يا بر آن كيفر مىكند ، خداى يگانه است . « 4 »
11 . در گزارش تورات از ماجراى زنان مصر سخنى در ميان نيست ، زنانى كه در شهر مىگشتند و مىگفتند : « همسر عزيز در پى كامجويى از غلام خويش است و سخت دل در گرو عشق او نهاده است ، او را در گمراهى آشكار مىبينيم . و چون بدگويى و متلكپرانى آنان به گوش [ همسر عزيز ] رسيد ، آنان را [ به مهمانى ] فراخواند ، بزمى آراست و [ براى خوردن ميوه ] به هر يك كاردى داد و [ يوسف را ] گفت : به بزم آنان درآى ، [ و آنان ] همين كه يوسف را ديدند ، بس بزرگ و بشكوهش يافتند و [ چنان مات زيبايىاش شدند كه بىخبر ] دستهاى خود را بريدند و گفتند : پناه بر خدا ! اين بشر نيست ، او فرشتهاى از كرامت سرشته است » . « 5 »
12 . تنها در گزارش قرآن آمده است كه يوسف ( ع ) زندان و زبونى را از كامگيرى و هوسرانى خوشتر يافت و آن را بر اين برگزيد . آنگاه كه زن عزيز او را بر سر دوراهى نشانده بود كه يا كام او برآورد و يا راهى زندان شود گفت : « پروردگارا ! من زندان را خوشتر دارم از آنچه مرا بدان مىخوانند ، و اگر تو نقشه و نيرنگ آنان از من دور نكنى ، به دام و كام آنان مىافتم و جاهلى و جوانى مىكنم ؛ پس خدايش دعايش را پذيرفت و نقشه و نيرنگ آنان را از او برداشت ، كه او شنواى داناست » . « 6 »
هامش
( 1 ) .« حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ »( سورهء يوسف ، آيهء 51 ) .
( 2 ) . سفر پيدايش ، 39 : 19 - 20 .
( 3 ) .« يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ »( سورهء يوسف ، آيهء 29 ) .
( 4 ) . ابن كثير ، البداية و النهاية ، 1 / 204 ، التفسير ، 4 / 23 .
( 5 ) .« وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ * فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ »( سورهء يوسف ، آيهء 30 ) .
( 6 ) .« قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ