حسب افاده خلافت مآب كافر وشيطان دانند ، وباز توجيه طعن بر حضرتش به سبب ادخال چنين كسى - كه خودش أو را كافر وشيطان گفتهاند - در شورى نمايند ، ومطلوب أهل حق را بي كلفت ثابت سازند ; واگر رگ گردن دراز سازند وقصه مختصر نسازند وسر ياوه گويى از جيب ندامت برآرند پس قلادة تكفير خلافت مآب به سبب تكفير زبير در گردن اندازند ، ومقصود أهل حق را - مع شئ زائد - به منصه ثبوت نشانند !
واما زعم عدم مانع بودن بخل زبير از خلافت وامامت ، پس آن هم نيز ردّ صريح بر خلافت مآب است ; چه - قطع نظر از آنكه اگر بخل مانع از خلافت نبود چرا خلافت مآب در معرض قدح وجرح خلافت ذكر كرده ؟ ! - از قضية كليه خلافت مآب كه در “ استيعاب “ و “ فائق “ و “ احكام سلطانيه “ ماوردى و “ إزالة الخفا “ مذكور است ظاهر است كه بخيل لايق وصالح خلافت نيست ، وخلافت مآب بر نفى صلاحيت بخيل قسم شرعي ياد كرده ، پس نفى اين نفى ، تكذيب صريح وردّ فضيح است بر خلافت مآب .
وعلاوة بر اين در روايت “ احكام سلطانيه “ مذكور است كه عمر در حق زبير گفته :
إنه لبطل ، ولكنّه يسأل عن الصاع والمدّ بالبقيع وبالسوق ، أفبذاك ( 1 ) يلي أُمور الناس ؟ ! ( 2 )
هامش
1 . في المصدر - كما مرّ - : ( أفذاك ) .
2 . الأحكام السلطانية 1 / 12 .