وا امّتا وا امّتاه مىگويم و نخستين كس كه از امّتانم به من ملحق مىشود ، تو ، على ، حسن و حسين خواهيد بود . سپس خدايم مىفرمايد : اى محمد ، اگر امت تو به ارتفاع كوههاى بلند ، گناه داشته باشند مادام كه به من شرك نياورده باشند و در تحت ولايت دشمنانم نباشند ، آنها را خواهم بخشيد .
منصور گفت : آن جوان پس از استماع اين روايت ده هزار درهم و سى دست لباس به من بخشيد ، آنگاه به من گفت : از كجايى ؟ گفتم : از كوفه ، گفت از نژاد عرب يا از موالى ؟
گفتم : از نژاد عرب ، گفت : همان گونه كه با ذكر اين حديث خوشحالم نمودى به تو چشم روشنى دادم ! سپس آن جوان گفت : فردا در مسجد بنى فلان ( مسجد معينى ) نزد من بيا ، مبادا راه را گم كنى ، از آنجا نزد آن شيخ كه در مسجدش انتظارم داشت بازگشتم ، او از ديدارم خوشحال شد و مرا در آغوش كشيد و از جريان برادرش پرسيد ، در پاسخ هر چه گفته و ديده بودم برايش شرح دادم ، گفت : خداوند جزاى خير به او كرامت كند و ما را در بهشت كنار هم قرار دهد .
اى سليمان روز بعد بر مركبم سوار شدم و راه مسجدى را كه آن جوان برايم تعريف كرده بود در پيش گرفتم ، هنوز مسافتى را نپيموده بودم كه راه مسجد را گم كردم ، در آن بين صداى اذان از مسجدى شنيدم ، گفتم : به خدا قسم با اين مردم نماز مىخوانم هر چه بادا باد و از مركبم پايين آمدم و وارد مسجد شدم ، در آن حال نظرم ، به قامت امام افتاد و او را همانند همان جوان يافتم . در سمت راست او ايستاده و به او اقتدا كردم ، همين كه به ركوع يا سجده رفتيم ، ناگهان عمامه از سر او افتاد ، با تعجب ديدم صورت ، دست ، پا و سر وى ، مانند خنزير بود ! از ديدن آن منظره ، حالى به من دست داد كه از نماز غافل شدم و نمىدانستم چه مىخوانم و چه مىگويم ! و بسيار در امر او متفكر شدم . وقتى نماز به پايان رسيد آن مرد به صورتم نگاه عميقى انداخت ، سپس گفت : آيا تو ديروز نزد برادرم نرفته بودى ؟ گفتم : چرا ، گفت : برادرم مبلغى مال و تعدادى لباس به تو اعطا نكرد ؟ گفتم :
چرا و جريان را تا به آخر برايش نقل نمودم ، آنگاه دستم را در دست گرفته و با خود مىبرد ، چون اهل مسجد ما را ديدند ، در پى ما روانه شدند ، به غلامش گفت : در را ببند تا
آينه يقين ( ترجمة كشف اليقين ، علامه حلي ) ( فارسى ) — صفحة 336
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٣٦