مناقب : كوهى است گويا محلش همان است كه امروز معروف است در قرب مدينه كه در آنجا كتلهاست واز كلام بعضي چنان مفهوم مىشود كه در قرب ذات عرق است به خلاف گذشته .
منبجس : به نون وموحده وجيم وسين مهمله به صيغهء اسم فاعل وادى عرج است .
منتخر : به نون ومثناة فوقيه وبه خاى معجمه به صيغهء اسم فاعل موضعي است در فرش ملل در جنب مثعر .
منحنا : به ضم ميم وسكون نون وفتح حاء مهمله در نزد أهل مدينه به نزديك مصلّاست در جهت قبله در شرقي بطحان .
مُنشِد : به صيغهء اسم فاعل كوهى است در يسار حمرا الأسد شايد كه همان باشد كه امروز معروف است به حمراى نمله وايضاً ميان رضوى وساحل موضعي است وايضاً بلدي است از آن تميم .
منقى : « 1 » به صيغهء اسم مفعول موضع معروف است در شرقي مدينه كه در روز أحد مردم گريخته به آنجا رسيده بودهاند .
منكثه : از اوديهء قبلية است وايضاً كوهى است از آن جُهَيْنه در جلس .
مَنْورَ : همچو مقعد موضعي است در پشت حرهء بنى سليم واطمى است از آن بنى النضير .
مَنيع : بر وزن فعيل اطمى است در يماني مسجد قبلتين .
مهايع : قريهء بزرگى است در قرب سايه كه والى أو پيشتر از قبل أمير مدينه مىبود .
مِهْراس : به كسر ميم وسكون ها وسين مهمله آبى است در اقصاى شعب أحد كه از باران جمع مىشود ودر مغاكى كه آنجاست « 2 » وأمير المؤمنين على - عليهالسلام - در روز غزوهء أحد براي پيغامبر - صلىاللَّه عليه وآله وسلم - از آنجا آب آورد وايشان به جهت بوى كريه آن آب از خوردن آن « 3 » امتناع نموده بر سر خود ريختند وخون خود را به آن آب [ 158 - آ ] شستند .
هامش
( 1 ) - ل : منفى .
( 2 ) - ل : نجاست .
( 3 ) - ل : أو .