وسلم - وكسى نيافتند كه آن را مىشناخته باشد وعروه به ايشان گفت واللَّه كه اين قدم آن سرور نيست وقدم عُمر است .
در روايتي آنكه عمر بن عبد العزيز ، ابن وردان بنّا را امر كرد كه در آيد وأو براي نزديك كس طلب نمود وعمر ساق خود را برهنه ساخت كه به مدد اندرون رود وقاسم بن محمد وسالم بن عبداللَّه - رضىاللَّه عنهما - نيز ساقهاى خود را برهنه ساختند كه همراه درآيند عمر پرسيد كه چه مىشود شما را . گفتند كه مىخواهيم به همراهى تو اندرون رويم .
عمر گفت كه به كثرتِ خود نمىخواهيم كه آن حضرت را ايذا نماييم . پس مزاحم را گفت كه اندرون رود وخود با ايشان اندرون نرفت ودر روايتي آنكه عمر بن عبد العزيز
ابنوردان را فرمود كه أساس خانه را نظر وملاحظه كند وچون أو اندرون رفت كه [ 72 - آ ] ملاحظه نمايد ناگاه دست خود را برداشته مضطربوار بركناره شد . پس عمر بن عبد العزيز از روى فزع برخاست چون عبداللَّه بن عبيداللَّه را « 1 » ديد گفت مترس كه اين دو ، قدم جدّ تو عمر بن الخطاب است كه از تنگى خانه در زير ديوار مانده . پس در أساس خانه براي قدمهاى مباركيش موضعي راست كردند .
مروى شده است كه در حدود سال پانصد وهفتاد تقريباً وتخميناً ، أهل مدينه آواز افتادن ديوار از آن منبع أنوار شنيدند وآن را به خليفهء وقت يعنى مستضى باللَّه ظناً وقياساً عرض كردند وأو با فقها وعلما مشورت نمود وايشان افتاء « 2 » نمودهاند كه يك مردى صالحي فاضلى « 3 » از قائمان به خدمت مسجد شريف اندرون شود . پس بدر نام شخصي را از جوانان بنىالعباس كه به صيام نهار وقيام ليل موصوف واز روى اخلاص كمر به خدمتكارى بسته بود به اين كار اختيار نمودند وأو آويزان شده اندرون رفت وديد كه حايط غربى خانه اندرون افتاده پس از خاك مسجد خشت ساخت وآن ديوار را كماكان اعاده نموده ودر آنجا طغارهء چوبينى يافت كه افتادگى ديوار به آن رسيده وأو را شكسته وآن طغاره را به پارهاى از خاك ديوار افتاده به همراهى خود به بغداد برد وآن روز دخول أو روز
هامش
( 1 ) - ل : اين را .
( 2 ) - افتاء : فتوى دادن ، حكم صادر كردن .
( 3 ) - از اينجا تا چند صفحهء بعد را نسخهء د : ندارد .