صلىاللَّه [ 49 - آ ] عليه وآله وسلم - به جانب منزل خود رجوع فرمودند ، ديد كه على - عليهالسلام - آمده وقريش دَرْ دَرِ خانه جمع شدهاند وأبو جهل به آن پنج تن كه براي قتل آن حضرت مُقرّر شده بودند مىگويد كه تا همه جمع نشوند نكشيد . رسول - صلى اللَّه عليه وآله وسلم - مشتى خاك بر روى شوم ايشان پاشيد كه چشمهاى ايشان را پوشيد بعد از آن به منزل أبو بكر آمد . پس هر دو از آنجا به غار ثور آمدند ومردى بعيد از مشركان به نزديك ايشان آمد وگفت كه انتظار چه مىبريد ؟ گفتند مىخواهيم كه صبح شود تا محمد را بكشيم .
گفت : خداى شما را قبيح وبد گرداند كه نديديد كه خاك بر شما پاشيد واز ميان شما بيرون رفت . أبو جهل گفت اين كه به بُرد خود درهم پيچيده ، افتاده است وسخن مىگويد نه اوست . چون صباح شد على - كرم اللَّه وجهه وعليهالسلام - از فراش مبارك برخاست .
چون أبو جهل ديد گفت : راست گفته بوده است آن مخبر ، پس قريش جمعيت نمودند وراهها را گرفتند ووعده كردند كه هر كه آن حضرت را بياورد مال دهند وچشم ايشان خيره شد ، ندانستند كه چه كنند به در غار گذشتند وديدند كه عنكبوت بر در أو خانه كرده ، بعد از سه روز آن شخص به هر دو راحله به ميعاد آمد واين واقعه بعد از عقبه به دو ماه وده روز وچيزى بود وخروج آن حضرت - صلى اللَّه عليه وآله وسلم - در روز دوشنبه غرهء ربيعالاول بود ودر قولي پنجشنبه بود وعامر بن فهيره به هر دوى ايشان خدمت مىكرد در راه وبه پس أبو بكر سوار مىشد . پس راه پايان مكة را گرفتند تا كه به راه ساحل بحر از پايان عُسفان توجه نمود در قُدَيد به خيام امّ معبد خزاعيّه نزول « 1 » فرمودند وروز شنبه در قديد قصّهء سراقه روى نمود وقريش چندين روز هيچ نمىدانستند كه ايشان به كدام جانب [ 49 - ب ] توجّه نمودهاند ، روزى آوازى شنيدند از كوه ابوقبيس كه اين بيت را انشاد مىكرد :
فَان يَسْلم السعد أن يصبح محمد * من الأمن لا يخشى خلاف المخالف
يعنى اگر سعد بن معاذ وسعد بن عباده مسلمان شوند محمد - صلىاللَّه عليه وآله وسلم - چنان خواهد شد كه از خلاف هيچ مخالفى نترسد .
هامش
( 1 ) - م : ندارد .