بازماندهاند و كارشان به جايى رسيده است كه ديگر نمىتوانند از حيات درخشان و زيبايى بهرهمند شوند . در نتيجه دچار اين خطر شدهاند كه به صورت نا جوانمردانه اى با قواى معارض سازگارى كنند و اين طور به آنان فهمانده شده است كه نمىتوانند بر اين نيروها چيره شوند . كسى كه بخواهد محيط نامطلوبى را تغيير دهد ناگزير است ابتدا وجود ذهنى و محيط درونى خودش را تغيير دهد . خداوند وضع هيچ ملّتى را تغيير نخواهد داد مگر اينكه خودشان ابتكار تغيير و تبدّل را در دست گيرند و در سايهء ايدهآل معينى محيط فعّاليتشان را روشن و منوّر كنند .
اقبال علاقهاى ندارد كه مردم را با مضامين شاعرانهاى از معاشقههاى مادى ، يا نغمههاى شاعرانه سرگرم كند ؛ چون نمىخواهد شاعر شناخته شود . وى مىگويد :
نپندارى كه من بىباده مستم * مثال شاعران افسانه بستم
او حديث دلبرى خواهد ز من * آب و رنگ شاعرى خواهد ز من
كمنظر ، بىتابى جانم نديد * آشكارم ديد و پنهانم نديد
همچنين در جاى ديگر مىگويد :
نغمه كجا و من كجا ؟ ساز سخن بهانهايست * سوى قطار مىكشم ناقهء بىزمام را
دكتر محمد رفيعالدين مؤلف كتاب پرارج انديشههاى اسلامى اقبال مىگويد : « اقبال به اين نتيجه رسيده است كه كليهء فلسفههايى كه از عشق به خدا يا از مفهوم واقعى حقيقت بىبهرهاند ، خطا و ناقص و در نتيجه بىمعنى و بيهوده هستند . اگر اقبال داراى موهبت عشق به خدا نبود امكان نداشت كه به اين قطع گرانبهاى حكمت دسترسى پيدا