تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
زمانه كهنه بتان را هزار بار آراست * من از حرم نگذشتم كه پخته بنيادست
وقتى تمدن مادى فرنگ از مداواى فرنگيان عاجز است چگونه تواند شرقيان را به شاهراه مقصود هدايت كند :
از من اى باد صبا گوى به داناى فرنگ * عقل تا بال گشوده است گرفتارتر است عجب آن نيست كه اعجاز مسيحا دارى * عجب اين است كه بيمار تو بيمارتر است
اقبال به اختلاف بين هندو و مسلمان پى برده و دانست كه علاقه و ارتباط اين دو قوم سطحى است ولى اختلاف فكرى آنان اساسى و عميق است . فلسفهء هندو ، مبتنى بر فراز از زندگى است ولى حكمت اسلامى مبتنى بر مبارزه است .
زندگى آن را سكون غار و كوه * زندگى اين را ز مرگ باشكوه اين خودى را جستن از ترك بدن * آن خودى را بر فسان حق زدن
اقبال مىديد كه اين يگانگى سطحى دستاويز ، براى بيگانگان است كه هر زمان بخواهند يكى از اين دو قوم را بر ديگرى تحريك و قتل و غارت ايجاد مىكنند و چون به استقلال هر دو قوم علاقمند بود درك كرد كه راه حلى جز اين وجود ندارد كه در آن نواحى كه اكثريت با مسلمانان است ملّت و مملكتى اسلامى تشكيل شود و در آن نواحى كه اكثريت با هندو است ملّت و مملكتى هندو . ملّت در نظر او قومى نيست كه از لحاظ جغرافيايى در جايى گرد آمده باشد بلكه :
ملات ز يكرنگى دلهاستى * روشن از يك جلوه اين سيناستى