تخطي إلى المحتوى الرئيسي

گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
ميان صحن مىگذرد ، در حالى كه پيراهنى داشت به رنگ سبز با نقش و نگار طلاى سرخ ، و عمامهء سبز زربافى بر سر او بود . و نورى داشت كه همهء آفاق را روشن نموده بود . او به على بن زرزور گفت : آيا ابوعبداللَّه حسين بن حجّاج را تماشا نمىكنى ؟ گفت : ولش كن من او را دوست نمىدارم . در اين موقع فاطمهء زهرا عليها السلام فرمود : آيا ابوعبداللَّه را دوست نمىدارى ؟ او را دوست بداريد ، هركس او را دوست نداشته باشد از شيعيان ما نيست . و آن‌گاه اين سخن از ميان ائمّه عليهم السلام برخاست كه هركس ابوعبداللَّه را دوست نداشته باشد مؤمن نيست . ولى معلوم نشد گوينده كداميك از ائمّه عليهم السلام بود . پس در اين حال لرزان از خواب بيدار شدم و نگران بودم از اين كه چرا در گذشته نسبت به ابوعبداللَّه حسين بن حجّاج بى اعتنايى نموده‌ام . محمّد بن قارون مىگويد : و آن‌گاه اين خوابم را فراموش كردم ، تا اين كه بار ديگر به زيارت حضرت ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام مشرّف شدم ، در بين راه كاروانى از مؤمنين را ديدم كه به زيارت مىرفتند و به اشعار ابوعبداللَّه حسين بن حجّاج زمزمه و نوحه‌سرايى مىكردند ، به آنان ملحق شدم . على بن زرزور را با آنان ديدم . وقتى نگاهم به او افتاد خوابم يادم آمد . در اين موقع خوابم رابراى يكى از همراهانم نقل كردم . و آن‌گاه به سرعت پيش رانديم تا به كاروان رسيديم . و من به على بن زرزور نزديك شده به وى گفتم : مگر تو نبودى كه قبلًا بر كسى كه اشعار ابوعبداللَّه حسين بن حجّاج را مىخواند انكار مىكردى و استماع آنها را تجويز نمىنمودى ، حال چه شد كه خودت به آنها گوش مىدهى ؟ گفت : آيا براى تو نگويم آنچه را كه دربارهء او ديده‌ام ؟ و خوابش را برايم نقل كرد كه عيناً همان خوابى بود كه من ديده بودم . و دوستى كه خوابم را برايش نقل كرده
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 185 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / سيد علي محمد موسوى جزائرى