چون زمام امور خلافت را به دست گرفتم گروهى ( طلحه و زبير و يارانشان ) پيمان شكستند ، و جمعى ( خوارج ) از راه منحرف گشته ، و دستهاى ( معاويه و يارانش ) ستمگرى پيشه نمودند ، تو گويى كلام خدا را نشنيده بودند كه مىفرمايد :
«
تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ
» « 1 » .
« ما آن ( بهشت جاودان ) آخرت را براى آنان كه در زمين ارادهء علوّ و فساد و سركشى ندارند مخصوص مىگردانيم و حسن عاقبت خاص پرهيزكاران است » .
آرى ، به خدا سوگند آن را شنيده و در خاطر داشتند ولى دنيا در نظر آنان زيبا جلوه نموده دل آنان را برده بود .
هان ! سوگند به خدايى كه دانه را شكافته ، و جانداران را آفريده ، اگر نبود آن جمعيت حاضر در اطراف من ، و اين كه حجت خدا با وجود آن ياوران بر من تمام گشته ، و پيمانى كه خدا با دانايان بسته كه بر پرخورى ستمكار و گرسنگى ستمديده تحمّل و سكوت ننمايند ، مهار خلافت را بر دوشش انداخته ، و آخر آن را با پيالهء اولش سيراب مىنمودم ( مانند گذشته عهدهدار آن نمىشدم ) . و مىيافتيد كه اين دنياى شما نزد من از اخلاط بينى يك بز ( كه به هنگام عطسه كردن بيرون مىآيد ) هم ناچيزتر بود » « 2 » .
هامش
( 1 ) - سورهء قصص ، آيهء 83 .
( 2 ) - نهج البلاغه ، خطبهء 3 ، « شقشقيه » .