گفت : « پدرم را شنيدم كه مىگفت : خيبر را محاصره كرديم و ابو بكر علم را بدست گرفته روان شد اما فتح بر وى ميسر نشد . سپس ديگر روز عمر آن را در اختيار گرفته و فتح بر وى گران آمد . تا آنكه مردم در آن روز دچار سختى و خستگى شدند . رسول خدا ( ص ) گفت : اين رايت ( پرچم ) را به كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نيز وى را دوست دارند و فتح به دست وى خواهد بود . مردم آن شب را به اين انديشه باهم سپرى كردند كه فردا ، رايت به دست چه كسى سپرده خواهد شد ؟ چون صبح در رسيد مردم نزد رسول خدا ( ص ) شتافته به اميد آنكه بدست آنان سپرده شود . پيامبر ( ص ) فرمود : على بن ابى طالب كجاست ؟ گفته شد كه از چشم درد در رنج است . . .
پيامبر ( ص ) شمارى را دنبال وى فرستاد . هنگامى كه على ( ع ) حضور يافت ، پيامبر ( ص ) از آب دهان خود بر چشمان وى ماليد و دعا نمود . على شفا يافت و پيامبر ( ص ) رايت را به وى سپرد . على ( ع ) به سوى دشمن روان شد و تا هنگامى كه خداوند فتح و گشايش را بر وى ميسر ننمود ، بازنگشت .
عمر گفت : امارت ( فرماندهى ) را هيچ خوش نداشتم مگر آن روز . گفت : پس خود را برتر و والاتر ( از ديگران ) ديدم به اميد آنكه به آن فراخوانده شوم . گفت :
پس رسول خدا ( ص ) على بن ابى طالب را فراخواند و رايت به وى سپرد و فرمود :
برو و سر به پس مپيچ تا آنكه خداوند فتح را در دستان تو قرار دهد .
گفت : آنگاه على پياده به حركت درآمد . لختى بعد ايستاد اما سر برنگرداند و در همان حال فرياد برآورد ؟ اى رسول خدا براى چه چيز با مردم بجنگم ؟
رسول خدا گفت : با آنان بجنگ تا بگويند : اشهد ان لا إله الا اللّه و ان محمدا رسول اللّه . پس هرگاه اينچنين كردند ، خون و دارايىشان بر تو حرام شود مگر
فضائل الإمام علي ( ع ) ( فضيلتهاى امام على ع ) ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: محمد جواد مغنية
ص٢٦٩