وى نامهاى نوشت و خواستار جلب دوستى وى شد و از او درخواست نمود تا وى را بر ضد ابن زبير ، يارى نمايد .
( 1 ) ابن عباس ، در پاسخ ، اين نامه را به وى نوشت : « اما بعد : نامهء تو به من رسيد ، اينكه من بيعت با ابن زبير را ترك كردهام ، به خدا ! من از اين كار ، نيكى و ستايش تو را اميد نداشتهام ، ولى خداوند به آنچه در دل دارم آگاه است . تو ادعا كردهاى كه نيكى مرا فراموش نكردهاى ، پس اى انسان ! نيكىات را از من بازدار كه من نيكىام را از تو بازداشتهام . خواستهاى كه مردم را موافق تو سازم و آنان را نسبت به ابن زبير دشمن كنم و از او بازبدارم ، پس نه چنين باشد و نه تو را شادى و كرامتى خواهد بود كه اين چگونه باشد ، در حالى كه تو حسين و جوانان عبد المطلب ، چراغهاى هدايت و ستارگان مردمان را كشتهاى ؟ سپاهيان تو آنان را به فرمانت در بيابان رها كردند ، در حالى كه به خون آغشته بودند ، اموالشان غارت شده و در بيابان رها گشته بودند . تشنهلب به قتل رسيده ، نه كفن گشته و نه به خاك سپرده شدند . بادها بر آنان مىوزيد و شنهاى بيابان بر آنان فرو مىريخت تا اينكه خداوند براى آنان قومى را مهيا كرد كه در خون آنان شركت نداشتند ، پس ، آنان را كفن كردند و به خاك سپردند ، به خاطر من و آنان است اگر عزت يافتى و در آن جايگاهت نشستى « 1 » .
( 2 ) اگر چيزى را فراموش كنم ، فراموش نمىكنم اينكه حسين را از حرم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به سوى حرم خدا دور ساختى ، سواران را به سوى او فرستادى همچنان بودى تا اينكه او را به عراق فرستادى و او هم ترسان و هراسان خارج شد و سوارانت به سبب دشمنى تو نسبت به خدا و پيامبرش و اهل بيت او - كه خداوند پليدى را از آنان دور ساخته و آنان را پاك گردانيده - او را فرود آوردند ، او از شما
هامش
( 1 ) و در روايتى آمده است : « و به سبب من و آنان است كه تو عزّت يافتهاى » .