( 1 )
مرد شامى و فاطمه
يكى از مردم شام به حضرت فاطمه دختر امام امير المؤمنين عليه السّلام « 1 » يا دختر امام حسين عليه السّلام « 2 » نگريست و به يزيد گفت : « اين دختر را به من ببخش تا خدمتكار من باشد » .
لرزه بر اندام آن دختر افتاد و جامههاى عمهاش را گرفته ، به وى پناهنده گشت .
نوهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر آن مرد اين چنين بانگ زد : « دروغ گفتى و فرومايه گشتى ، اين كار نه براى تو باشد و نه براى اميرت » .
( 2 ) يزيد به خشم آمد كه آن بانوى بزرگ به او اهميتى نداده و او را بىارزش دانسته بود ، پس به وى گفت : « دروغ گفتى ، اين كار براى من باشد و اگر بخواهم ، انجام مىدهم » .
حضرت زينب او را نهيب زد و در ستيز با وى گفت : « هرگز به خدا ! اين كار براى تو قرار داده نشده است ، مگر اينكه از دين ما خارج شوى و دين غير از ما را داشته باشى . . . » .
( 3 ) آن ستمگر ، خشمگين گشت كه آن بانوى بزرگوار در برابر بزرگان اهل شام با وى ستيز نموده ، پس بر آن حضرت فرياد كشيد : « آيا با من اين گونه سخن مىگويى ، پدر و برادرت از دين خارج شدند » .
( 4 ) آن بانوى بزرگوار ، بىاعتنا به سلطه و قدرت يزيد ، بر انتقام ستمگرى به سخن آمد و با اطمينان به وى پاسخ داد و گفت : « تو و پدرت ، به دين خدا و دين پدر ، جدّ و برادرم هدايت يافتيد اگر مسلمان باشى . . . » .
هامش
( 1 ) البداية و النهاية 8 / 194 المنتظم 5 / 343 .
( 2 ) خوارزمى ، مقتل 2 / 62 .