كه نمىدانست دستيابى به ملك و قدرت نزد خداوند ارزشى ندارد ؛ زيرا آن را به نيكوكار و بدكار مىبخشد .
( 1 )
خطبهء امام زين العابدين عليه السّلام
مجلس يزيد ستمگر ، پر از جمعيّت مردم بود ، او به خطيبى گفته بود كه بالاى منبر برود و امويان را تعريف و تمجيد كند و حضرت حسين عليه السّلام را ناسزا بگويد ! خطيب ، بالاى منبر رفت و در ستايش يزيد ، مبالغه نمود و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام و فرزندش حضرت حسين عليه السّلام را ناسزا گفت تا بخششها و عطاياى يزيد را به دست آورد .
( 2 ) امام زين العابدين عليه السّلام بپاخاست و بر او فرياد كشيد : « واى بر تو اى گوينده ! رضايت مخلوق را با خشم خالق خريدهاى ، پس جاى خود را در آتش در نظر بگير . . . » .
آنگاه روى به يزيد كرد و گفت : « آيا به من اجازه مىدهى تا از اين چوبها بالا بروم و سخنانى بر زبان آورم كه در آنها رضاى خدا و براى اين حاضران ، اجر و ثوابى داشته باشد ؟ » .
( 3 ) حاضران ، مبهوت شدند و از اين جوان بيمار كه بر خطيب و امير ، اعتراض كرده و پاسخ داده است ، در شگفت شدند . يزيد درخواست او را رد كرد ، ولى حاضران بر او اصرار كردند به او اجازه دهد . اين كار ، آغازى براى روشن شدن اذهان مردم شام شمرده مىشود .
يزيد به آنان گفت : « اگر بالاى منبر برود ، جز با رسوايى من و رسوايى خاندان ابو سفيان ، پايين نمىآيد » .