( 1 ) آنگاه آن جوان را ميان دو دست خود برداشت ، در حالى كه وى همچون پرندهء سربريده شده ، پاهايش را تكان مىداد « 1 » . او را آورد و در كنار فرزندش على اكبر و ديگر شهداى اهل بيت گذاشته ، به آن ستارگان درخشان از اهل بيتش ، فراوان نگاه كرد و آن آدمكشان جنايتكار از دشمنانش را نفرين كرد آنگاه آن جمع اندك باقيمانده از اهل بيتش را به شكيبايى دعوت نمود و گفت :
« خداوندا ! به شمارشان آور و كسى را از آنان رها مساز و هرگز آنان را مبخش . صبر كنيد اى عموزادگانم ! صبر كنيد اى اهل بيتم ! كه بعد از امروز ، هرگز خوارى نخواهيد ديد . . . » « 2 » .
خداوند ، ياورت باشد اى ابا عبد اللّه ! در برابر اين مصيبتها و فجايعى كه كوهها از هراس آنها به لرزه مىآيند و بردبارى هر انسانى را نابود مىسازد .
( 2 )
حسن فرزند امام حسن عليه السّلام
« حسن » فرزند امام حسن ، همچون قهرمانان جنگيد و زخمى بر زمين افتاد ، هنگامى كه فرومايگان اهل كوفه براى بريدن سرهاى شهيدان آمدند ، در او رمقى يافتند ، « اسماء بن خارجهء فزارى » كه از داييان وى بود ، از او شفاعت كرد و شفاعتش را پذيرفتند ، وى او را با خود به كوفه برد و درمانش نمود تا بهبودى يافت و سپس به مدينه بازگشت « 3 » .
هامش
ص 556 .
( 1 ) البستان الجامع ، ص 25 .
( 2 ) خوارزمى ، مقتل 2 / 28 .
( 3 ) حياة الامام الحسن عليه السّلام 2 / 471 - 472 .