فرمان وى بودند كه آنها را بر هر كه مىخواست ، مىافكند ، ولى در حالى كه به نبرد مشغول بود ، بند نعلينش پاره شد و آن زادهء نبوت ، نپذيرفت كه با يك پاى برهنه به نبرد ادامه دهد ، پس ايستاد تا آن را ببندد و اعتنايى به آن وحشيان درّنده نداشت و اهميتى به آنان نمىداد . اين فرصت را فرومايهء پليد ، « عمرو بن سعد ازدى » غنيمت شمرد و گفت : به خدا ! بر او خواهم تاخت .
( 1 ) « حميد بن مسلم » بر او انتقاد كرد و به او گفت : « سبحان اللّه ! با اين كار چه قصدى دارى ؟ اين قوم كه كسى از آنان را باقى نمىگذارند ، تو را كفايت مىكنند » .
به او اعتنايى نكرد و بر وى تاخت و با شمشير خود بر سر مباركش ضربه زد . وى ، همچون فرو افتادن ستارگان ، بر زمين افتاد و با صداى بلند فرياد كشيد :
« عمو جان ! » .
( 2 ) قلب امام ، از درد شكافته شد و به سوى برادرزادهء خود شتافته به طرف قاتلش رفت و با شمشير ، ضربهاى بر او زد ، او با ساعد خود جلو آن را گرفت كه از آرنج قطع شد و بر زمين افتاد . سواران اهل كوفه براى نجات وى شتافتند ولى آن گناهكار در زير سم اسبان به هلاكت رسيد .
( 3 ) امام به سوى برادرزادهء خود رفت ، او را بوسه مىزد در حالى كه آن جوان ، دست و پا مىزد . امام با سوز جان ، وى را مخاطب قرار داد و گفت : « دور باد قومى كه تو را كشتند ! آنان كه جدّت در روز قيامت در مورد تو ، خصمشان خواهد بود . . . به خدا ! بر عمويت گران باشد كه او را فراخوانى و تو را اجابت نكند ، يا تو را اجابت كند ولى صدا تو را سودى نرساند ، به خدا ! اين روزى است كه دشمن خونخوارش ، فراوان و ياورانش اندك باشند » « 1 » .
هامش
( 1 ) الارشاد ، 2 / 107 - 108 . البداية و النهاية 8 / 186 . الدر النظيم فى مناقب الائمة ،