پاكش بر زمين افتاد « 1 » .
( 1 )
قاسم بن حسن عليه السّلام
« قاسم » ، در طليعهء فرزندان امام حسن قرار داشت ، او بنا به توصيف مورخان ، در شكوه و زيباييش ، همچون ماه بود و در شادابى و جمال همانند زيبايى گلها كه خداوند در سن و سال نوجوانى ، درخشش عقل ، هوشمندى و عزّت ايمان به وى نعمت داد و عمويش او را با موهبتهايش تغذيه نمود و پرتوهايى از روحش را بر او افكنده بود تا آنجا كه مثالى براى كمال و قدرت ايمان گرديد .
( 2 ) قاسم ، به عمويش توجه داشت و به گرفتارىاش مىانديشيده ، دوست داشت كه با خون خود ، زيانهاى دشمنان را از آن حضرت دور سازد و مىگفت :
« تا من شمشيرى را در دست دارم ، عمويم كشته نمىشود » « 2 » .
( 3 ) هنگامى كه تنهايى عمويش را ديد ، دردهاى هولناك ، وى را دربرگرفت و براى كسب اجازه نزد حضرت شتافت تا در خدمتش به جهاد پردازد .
( 4 ) امام ، در حالى كه چشمانش اشكبار بودند ، او را در آغوش گرفت و پس از اصرار وى ، او را اجازه داد ، آن جوانمرد با قهرمانى شگفتانگيزى ، در حالى كه ترس را نمىشناخت و زندگى را به چيزى نمىگرفت ، بدون اينكه جنگافزارى بر تن خود قرار دهد ، به راه افتاد و تنها شمشير خود را به همراه داشت .
وى با دشمنان درگير شد ، گردنها را مىزد و سرها را درو مىكرد ، گويى اجلها به
هامش
( 1 ) حياة الامام الحسن عليه السّلام 2 / 470 .
( 2 ) عماد الدين اصفهانى ، البستان الجامع لجميع تواريخ اهل الزمان ، ص 25 ، از كتابهاى تصويربردارىشدهء كتابخانهء امام حكيم .