( 1 ) راوى گويد : هنگامى كه عبد اللّه بن عمر نامه را خواند ، به سوى يزيد حركت كرده سرش را بوسيده گفت : اى امير المؤمنين ! سپاس خداوند را كه تو اين خارجى پسر خارجى را كشتى ، به خدا سوگند كه پدرم مطالبى را كه براى پدر تو نوشته ، براى من ننگاشته است . به خدا سوگند كه هيچ يك از پيروان محمّد مرا بدان گونه كه او دوست دارد و مىپسندد نخواهى ديد .
يزيد جايزه و عطاى فراوانى به او داده محترمانه او را برگردانيد . عبد اللّه بن عمر از نزد او خندان و خوشحال بيرون آمد . مردم به او گفتند : به تو چه گفت ؟ پاسخ داد : وى مطالبى به من گفت كه من دوست مىداشتم كه با او در اين كارى كه كرده ، شريك مىبودم . و به مدينه برگشت و به هر كس كه مىرسيد ، همين جواب را مىداد .
و روايت شده كه يزيد به عبد اللّه بن عمر نامهاى ديگر از عثمان بن عفان نشان داد كه از اين نامه شديدتر و سياستمدارانهتر و بزرگتر بود و هنگامى كه عبد اللّه آن نامه را خواند ، از جا حركت كرده سر و صورت يزيد لعنهما اللّه را بوسه زده گفت : سپاس خداوند را بر اينكه اين خارجى پسر خارجى را كشتى . « 1 »
مظلوميّت حضرت فاطمه زهرا عليها السّلام
( 2 ) 1 - ابو الجارود گويد : از حضرت باقر عليه السّلام پرسيدم : « قائم » شما كى قيام خواهد كرد ؟
حضرت فرمود : شما حضرت را درك نخواهيد كرد ، گفتم : آيا مردم زمان او درك خواهند كرد ؟ فرمود : اهل زمانش نيز او را درك نخواهند كرد ، قائم ما به راستى و حقيقت قيام خواهد كرد ، پس از آنكه شيعيان نوميد شده باشند . سه روز مردم را دعوت مىكند و كسى جواب او را نمىدهد ، روز چهارم دست بر پردهء كعبه آويخته و مىگويد : پروردگارا مرا يارى كن ! و مرتّب دعا مىكند ، خداوند متعال به فرشتگانى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در جنگ بدر يارى كرده بودند و هنوز زين اسبهايشان را پايين نياورده و اسلحهشان را بر زمين نگذاردهاند دستور مىدهد به يارى او بروند . آنان با حضرت بيعت كرده بعد سيصد و سيزده نفر با او بيعت مىكنند و حضرت به مدينه
هامش
( 1 ) بحار الانوار ط كمپانى ، ج 8 صص 223 - 221 . و اشعار فوق در متن كتاب تا آخر آمده است .