( 1 ) از عدى بن حاتم روايت شده كه گويد : به خدا سوگند هيچگاه دلم بر كسى بدان گونه كه آن روز بر على بن ابى طالب سوخت ، نسوخته بود . در آن هنگام كه جامهاش را بر او پيچانده و به سوى أبو بكر كشاندند به او گفتند : بيعت كن ! فرمود : اگر بيعت نكنم چه مىشود ؟ گفتند : گردنت را مىزنيم . حضرت سرش را به سوى آسمان بلند كرده گفت : خداوندا ! تو را گواه مىگيرم كه آنان مىخواهند مرا بكشند و من بندهء خدا و برادر رسول خدايم . به او گفتند : دستت را براى بيعت دراز كن ! او خوددارى كرد . دستش را به زور كشاندند ، انگشتانش را به هم آورد . خواستند به زور بازو باز كنند ، نتوانستند . أبو بكر دست خود را بر روى دست على كشيد با اينكه حضرت انگشتانش را همانطور بسته بود و به قبر رسول خدا نگريسته [ همان جملهاى را ] گفت [ كه هارون برادر موسى به آن حضرت گفت ] : « اى پسر مادر ! مردم مرا ناتوان نگه داشته ضعيف شمرده بودند و نزديك بود مرا بكشند » .
راوى گويد : على عليه السّلام أبو بكر را با سرودن اين دو بيت مورد خطاب قرار داد :
فان كنت بالشّورى ملكت امورهم * فكيف بهذا و المشيرون غيّب
تو اگر با شورا زمام امرشان را به دست گرفتهاى اين چه شورايى است كه مشاوران در آنجا نبودند .
و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم * فغيرك اولى بالنّبىّ و اقرب
و اگر به خويشاوندى در مقابلشان استدلال كردهاى ، افرادى غير از تو به پيامبر نزديكتر و شايستهتر وجود دارند .
و آن حضرت اظهار تعجّب كرده به طور مكرّر مىگفت : وا عجباه ! آيا خلافت به صحابى بودن صورت مىگيرد ولى به خويشاوندى و صحابه بودن انجام نمىپذيرد ؟ ! « 1 » ( 2 ) 32 - سليم بن قيس كوفى گويد : در اين سال عمر بن خطّاب نصف اموال كارگزارانش را به خاطر شعرى كه ابو مختار سروده بود ، « 2 » از آنان گرفت و قنفذ
هامش
( 1 ) مولى محسن كاشانى رحمه اللّه ، علم اليقين فى اصول الدين ، فصل 20 ، صص 688 - 686 .
( 2 ) در زمان خلافت عمر كارگزارانش خيانتهاى بسيارى كردند و ابو المختار بن ابى الصعق طى اشعارى از آن خيانتها به عمر گزارشى داد و او همه را جريمه كرد مگر قنفذ را .