حضرت بودم و او با دستش از چشمش حفاظت كرد . « 1 »
( 1 ) خطيب از عبد اللّه بن عبّاس روايت كرده است كه گويد : من و پدرم عبّاس بن عبد المطلب در خدمت حضرت رسول بوديم كه على بن ابى طالب از راه رسيده سلام كرد و حضرت جواب سلام او را با روى باز و خشنودى داد و از جاى حركت كرد و او را در آغوش گرفته بين چشمهاى او را بوسه زد و او را كنار خود نشانيد .
عبّاس گفت : اى رسول خدا ! آيا او را دوست داريد ؟ حضرت فرمود : اى عموى رسول خدا ! به خدا سوگند ، به خدا سوگند او را بيش از خودم دوست مىدارم ، خداوند متعال ذريّهء هر پيامبرى را در صلب خود او قرار داده ، ولى ذرّيّهء مرا در صلب على قرار داده است . « 2 »
بين حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام و هارون الرّشيد مناظرهاى طولانى روى داد و در آن مناظره هارون به حضرت گفت : چرا به عامّ و خاصّ مردم اجازه دادهايد شما را به رسول خدا منتسب كنند و به شما بگويند « فرزندان رسول خدا » ، با اينكه شما فرزندان على هستيد ؟ در حالى كه هر كسى به پدرش منسوب است و فاطمه فقط ظرفى براى استقرار شما بوده و حضرت رسول جدّ مادرى شماست .
حضرت فرمود : اى فرمانرواى مؤمنان ! « 3 » اگر حضرت رسول زنده شود و دختر تو را از تو خواستگارى كند آيا جواب مثبت خواهى داد ؟
گفت : سبحان اللّه ! چرا جواب مثبت ندهم ، بلكه بر عرب و عجم و قريش بر اين ازدواج مباهات خواهم كرد .
حضرت فرمود : امّا رسول خدا از دختر من خواستگارى نخواهد كرد و من دختر به آن حضرت نخواهم داد .
گفت : چرا ؟
فرمود : زيرا آن حضرت پدر من است در حالى كه نسبت به تو چنين حالتى ندارد و
هامش
( 1 ) شرح نهج البلاغه ج 11 ص 26 .
( 2 ) تاريخ بغداد ج 1 صص 317 - 316 .
( 3 ) حضرت از باب تقيّه خليفه را امير المؤمنين خطاب مىكند .