آن زن گفت : چه گفتى ؟ پاسخ داد : پايم لغزيد و به زمين افتادم . در آن حال حضرت زهرا را مخاطب ساخته گفتم : خداى لعنت كند كسانى را كه به تو ستم روا داشتند ، اى فاطمه ! و بعد اين بلاها را بر سرم آوردند . حاجب دويست درهم بيرون آورده به او گفت : اين پول را بگير و از امير راضى شو و او را حلال كن ! آن زن از گرفتن پول خوددارى كرد . حاجب وقتى ديد كه زن از گرفتن پول خوددارى مىكند به درون خانه رفته امير را در جريان گذاشت . بعد از نزد امير بيرون شده گفت : برو به خانهات ! و آن زن هم به خانهء خود رفت .
حضرت صادق عليه السّلام فرمود : آيا از گرفتن دويست درهم خوددارى كرد ؟
گفت : آرى ، در حالى كه به خدا سوگند نيازمند آن بود . حضرت كيسهاى از گريبان خود بيرون آورد كه هفت دينار در درون آن بود و فرمود : اين كيسه را نزد آن زن ببر و سلام مرا به او برسان و اين دينارها را به او بده ! ( 1 ) راوى گويد : ما چند نفر نزد آن زن رفته سلام حضرت را به او رسانديم . زن پرسيد : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا واقعا حضرت صادق عليه السّلام به من سلام رسانيد . گفتم : خداى تو را بيامرزد ، به خدا سوگند كه خود حضرت صادق عليه السّلام به تو سلام رسانيد . وى از شدّت خوشحالى گريبان چاك زده از هوش رفت . لحظهاى صبر كرديم تا به هوش آمد و گفت : بار ديگر فرمايش و سلام حضرت را به من بگوييد ! تا سه مرتبه اين درخواست را تكرار كرد . سلام حضرت را ابلاغ كرديم و هر بار آن حالت به او دست مىداد .
بعد به او گفتيم : اين امانت حضرت است ، از ما بپذير و بشارت باد تو را به اين هديه . او دينارها را از ما گرفت و گفت : از حضرت بخواهيد كه از خداوند بخشش و آمرزش كنيزش را بخواهد كه من كسى را نمىشناسم كه بيش از او و پدران و اجداد بزرگوارش بتوان در نزد خداوند به آنها توسّل نمود .
راوى گويد : نزد حضرت صادق برگشته داستان را براى ايشان تعريف كرديم .
حضرت به هنگام شنيدن داستان مرتّب مىگريست و براى او دعا مىكرد . پس از
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٢٢٦