( 1 ) مورد دوم : اخبار مربوط به پسر صيّاد « 41 » كه بعضى از آنها دلالت مىكرد بر اين كه وى با رسول خدا - صلوات اللّه عليه و آله - معاصر بوده و به آن حضرت ايمان نياورده است . همچون روايتى كه مسلم از عبد اللّه نقل مىكند كه گويد :
« ما با رسول خدا بوديم به عدّهاى از كودكان رسيديم كه پسر صيّاد بين آنها بود ، بچهها فرار كردند ولى ابن صيّاد نشست . رسول خدا - صلوات اللّه عليه و آله - از اين كار بدش آمد ، به او گفت : خير نبينى ! آيا گواهى مىدهى كه من رسول خدايم ؟ پاسخ داد : نه ، بلكه شهادت مىدهم كه خودم رسول اللّه مىباشم . عمر بن خطاب گفت : اى رسول خدا بگذاريد تا من او را بكشم . رسول خدا فرمود : اگر اين همان باشد كه فكر مىكنى تو نخواهى توانست او را بكشى . »
در حديث ديگرى « 42 » آمده است كه ، رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - فرمود : « اگر اين همان باشد بر او مسلّط نخواهى شد و اگر او نباشد در كشتن او براى تو خيرى نيست . »
و از اين سخن به وضوح فهميده مىشود كه غرض و هدف الهى بر اين تعلّق گرفته است كه اين شخص زنده باشد و كسى نتواند او را بكشد تا دجال آينده باشد .
برخى از رواياتى كه مسلم نقل كرده است « 43 » دلالت مىكنند كه ابن صيّاد خودش دجال بودن خود را تكذيب مىكرده و ما قبلا آنها را نقل كرديم .
( 2 ) ششم : كشتن او مؤمنى را ، و بعد زنده كردن او در اين مورد مسلم و بخارى احاديثى را ذكر كردهاند و ما قبلا آنها را نقل كرده و مورد بررسى و اشكال قرار داديم .
( 3 ) هفتم : همراه او آب و آتشى است .
از جمله روايات وارده در موضوع فوق حديثى است كه بخارى « 44 » از
هامش
( 41 ) صحيح مسلم 8 / 189 .
( 42 ) صحيح مسلم 8 / 189 .
( 43 ) صحيح مسلم 8 / 190 و 191 .
( 44 ) صحيح بخارى 9 / 75 .