اگر تو اين حق را به نام پيغمبر ( ص ) گرفتهاى ، كه حق ماست و غصب كردهاى . و اگر به نام پيروان پيغمبر ( ص ) چنين مقامى نائل آمدهاى ، ما هم از پيروان او هستيم ولى در كار تو قدمى پيش نگذاشته مداخلهاى نكردهايم ، و بدان كه معترض هستيم ؛ اگر به واسطهء مؤمنان خلافت بر تو واجب شده ، و سزاوار آن گرديدهاى با توجّه به اين كه ما از مؤمنان هستيم و رضايت ندادهايم اين حق براى تو واجب و ثابت نخواهد شد ، اين چه تناقضى است كه از يك طرف مىگويى بر من اعتراض مىكنند ، و از طرف ديگر ادّعا دارى تو را انتخاب كردهاند و به تو رأى دادهاند ؟ از يك سو خود را خليفهء رسول خدا ( ص ) مىدانى و از سوى ديگر مىگويى پيغمبر كار مردم را به خودشان واگذار نمود تا كسى را بر خود انتخاب كنند ، آيا آنان تو را انتخاب كردهاند ؟ ! امّا در مورد اين كه گفتى سهمى به من وامىگذارى ، اگر آن چه را مىدهى از آن مؤمنين است و تو آن را به من وامىگذارى ، چنين اختيارى ندارى « 1 » و اگر حق ماست بايد تمام حق را بدهى و ما به گرفتن بخشى از حق خود و واگذاشتن بخش ديگر براى تو راضى نخواهيم بود ، حال تو آرام باش كه رسول خدا ( ص ) چون درختى است و ما شاخههاى آن هستيم و شما سايه نشين آن .
مذاكرات تا اينجا بى نتيجه پايان يافت و ابو بكر با ياراناش از خانهء عباس بيرون آمدند .
علاوه بر عباس عموى پيامبر و افرادى كه نامشان را در اين فصل آورديم ، افراد ديگرى هم از سرشناسان و بزرگان و نيكان صحابه ، از بيعت با ابو بكر خوددارى كردند و صريحاً به وى اعتراض نمودند به طورى كه براى اظهار مخالفت ، دست به اعتصاب زده در خانهء حضرت فاطمه ، يگانه دختر پيامبر متحصّن گرديدند . مشروح جريان را ، در فصل آينده خواهيد خواند .
هامش
( 1 ) . در سقيفهء جوهرى و الامامة و السياسة ، چنين است ، اگر حقّ توست ما نيازمندش نيستيم .