تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اللهوف في قتلى الطفوف ( فارسي ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
ما جايگاه رفت و آمد فرشتگان است ، ( 1 ) خدا به ما افتتاح و اختتام فرمود ، و يزيد مردى فاسق و شارب الخمر ، و قاتل و خونريز جانهاى محرّمه است و با اين همه تباهيها شايستگى منزلت خلافت را ندارد ، و شخصى چون من با چون اويى بيعت نكند ، و ليكن بامداد فردا پشت و روى كار را مىنگريم كه كدام يك از ما شايستهء خلافت و بيعت است . و آنگاه امام عليه السّلام بيرون رفت ، مروان به وليد گفت : توصيهء مرا به كار نزدى . وليد گفت : واى بر تو ، در اين مشورت خواستى دين و دنيايم را از دست بدهم . به خدا دوست ندارم كه سلطنت دنيا از آن من باشد و دستم به خون حسين آلوده گردد ، به خدا گمان ندارم كسى خداى را ملاقات كند و خون حسين عليه السّلام بر گردنش باشد جز آن كه خفيف الميزان بوده و خدايش در قيامت نظر رحمت به وى نفرموده و گرفتار عذاب دردناك خواهد بود . بامداد فردا حسين عليه السّلام براى استماع اخبار از منزلش بدر آمد و با مروان برخورد . مروان گفت : اى ابا عبد اللَّه . نصيحتى كنمت از من بشنو و بپذير . فرمود : « آن چيست ؟ بگو تا بشنوم » . گفت : تو را فرمان بيعت با يزيد امير المؤمنين مىدهم ، چه براى دين و دنيايت بهتر است . حسين عليه السّلام فرمود : (
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
، و على الاسلام السّلام اذ قد بليت الامّة براع مثل يزيد ، و لقد سمعت جدّى رسول اللَّه يقول : الخلافة محرّمة على آل ابى سفيان ) ، بنا بر اين آنگاه كه امت گرفتار راعىاى چون يزيد گردد بايد فاتحهء اسلام را خواند . به تحقيق از جدم رسول اللَّه شنيدم كه فرمود : خلافت بر آل ابى سفيان حرام است . ( 2 ) سخن بين حسين عليه السّلام و مروان تا آن جا ادامه يافت كه مروان « 1 » با خشم بازگشت .
هامش
( 1 ) - بعد از اين سخن در نسخهء ( ع ) كلامى طولانى آمده كه در نسخ ( ر . ب ) نيامده و ممكن است حاشيهء مؤلف بر كتاب باشد و به هر روى ما عين عبارت نسخهء ( ع ) را مىآوريم : علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن طاوس مؤلف اين كتاب مىگويد : تحقيق ما اين است كه : حسين عليه السّلام پايان قيام و كارش را مىدانست ، و تكليف او همان بود كه كرد . جماعتى با اسناد خود - اسماء اينان را در كتاب غياث سلطان الورى السكّان الثرى آورده‌ام - تا أبى جعفر محمّد بن بابويه القمى كه در امالى خود به اسنادش از مفضّل بن عمر از صادق عليه السّلام از پدر و جدّش محمّد بن بابويه القمى كه در امالى خود به اسنادش از مفضّل بن عمر از صادق عليه السّلام از پدر و جدّش نقل مىكند خبرم دادند : روزى حسين عليه السّلام بر حسن عليه السّلام وارد شد . چون نگاهش به برادر افتاد گريست ، فرمود : چرا مىگريى ؟ گفت براى آنچه با تو مىشود . فرمود : آنچه با من مىشود اين است كه با سمّ به شهادت مىرسم ، و ليكن روزى چون روز تو نيست اى ابا عبد اللَّه ، سى هزار نفر كه خود را از امت جد ما محمّد صلّى اللَّه عليه و آله مىدانند و خود را مسلمان مىخوانند پيرامونت گرد آيند تا خونت را ريخته و هتك حرمت تو ، و اسير كردن فرزندان و زنان تو ، و چپاول اموالت نمايند كه در اين زمان لعنت بر بنى اميه روا گرديده و در آسمان خون و خاكستر ببارد ، همه چيز حتّى وحوش و ماهيان درياها بر تو بگريد . جماعتى از آنان كه به نامشان اشاره كردم از عمر نسّابه آن گونه كه در آخر كتاب شافى آمده از جدّش محمّد بن عمر نقل مىكند كه : پدرم عمر بن علىّ عليه السّلام از دائيهاى من آل عقيل سخن به ميان آورد و فرمود : چون برادرم حسين عليه السّلام از بيعت با يزيد در مدينه امتناع ورزيد ، بر او داخل شدم ، تنها بود . عرض كردم فدايت گردم اى ابا عبد اللَّه . برادرت حسن مجتبى عليه السّلام از پدرش عليه السّلام حديث كرد - در اين زمان ، گريه راه سخن را بر من بست و ناله‌ام بلند شد . حسين مرا به آغوش كشيد و فرمود : به تو گفت : كه من مقتول شوم ؟ گفتم : حاشا يا بن رسول اللَّه ، فرمود : به حقّ پدرت ، از كشتنم خبرت داد ؟ گفت : آرى اگر بيعت نكنى . فرمود : « برادر » پدرم از رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله حديث كرد كه پيامبر او را از كشته‌شدنش و قتل من خبر داد و اين كه تربت من نزديك تربت اوست ، گمان دارى چيزى را مىدانى كه من نمىدانم ، نه به خدا هرگز ذلت را نپذيرم ، و اين فاطمه است كه از آنچه ذريّه‌اش از امت ديده نزد پدر شكايت برد ، و آزار دهندگان ذرّيه او را به بهشت نبرد . مىگويم : شايد بعضى از كسان كه حقيقت شرف سعادت را در شهادت نشناخته‌اند بر اساس اين باور باشد كه تعبّد براى خدا اين چنين نيست ، گويا نشنيده در قرآن صادق اين سخن را كه تعبّد بعضى در كشتن خود است كه فرمود : « پس با كشتن خود نزد آفريننده‌تان توبه كنيد كه اين نزد آفريننده‌تان براى شما بهتر است » ، و شايد بر اين آيه « خود را با دستهايتان به هلاكت نياندازيد » تكيه كرده كه منظور از تهلكه قتل است ، و حال آن كه مسأله چنين نيست ، بلكه تعبد آن است كه انسان را به درجات سعادت برساند . صاحب مقتل از امام صادق عليه السّلام در تفسير اين آيه آورده كه سازگار با عقل است . از اسلم اين روايت آمده كه : به جنگ نهاوند - و شايد هم جنگ ديگرى - رفتيم ، ما صف آراستيم و دشمن نيز ، كه هرگز در طول و عرض چون اين دو صف نديده بودم ، لشكر روم پشت به ديوار شهر داده و رو به ما بود ، يكى از ما حمله كرد ، مردم گفتند :لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ. خويشتن را به هلاكت افكند . ابو ايوب انصارى گفت : گويا اين آيه را به غلط تأويل نموديد كه تمناى به شهادت اين مرد را القاء در تهلكه دانستيد ، اين آيه در بارهء ما نازل شده ، چه ما به جاى آن كه به نصرت رسول اللَّه بشتابيم به زن و فرزند و داراييها دل بستيم و در نتيجه از يارى پيامبر باز مانديم ، و اين آيهلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِبه عنوان تقبيح و سرزنش ما آمد ، و معنايش اين است كه : با اين تخلف شما از رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و اقامت در خانه و بودن نزد زن و فرزند خود را به هلاكت افكنديد ، و اين آيه بر ردّ عمل ما و تحريض ما به جهاد و جنگ با دشمن است چون عمل اين مرد يا براى شهادت بوده يا براى تحريض لشكر به جنگ براى ثواب آخرت . مىگويم : در مقدمه و خطبهء اين كتاب اين تذكار را آورديم و بعد از اين نيز مىآيد .