نتوانم از شيره و شرابش بنوشم .
* در « استيعاب » مسطور است : « هيثم بن عدى » ، قبر ابو محجن را در گرگان ، از توابع آذربايجان ديده كه سه بته مو بر قبر او رسته و قبر وى را فرا گرفته و ثمر بسيار از آنها پديد مىآيد . « بهاء الدّين رحمه اللّه » گفته : من زيارت او را كردهام . مدفن او دو فرسخ از شهر تبريز دور است .
در سمت نهرى است كه مشهور به « شوراب » مىباشد . مردم آنجا كه از زيارت او تغافل نكنند و آن مكان را يكى از متبرّكات خود شمارند .
3390 - موت معاويه
چون مرض معاوية بن ابو سفيان شدت يافت ، مردم به موت او متقيّن گرديدند . اهل خود را گفت : سرمه به چشمانم دركشيد ! و سر و رويم تدهين كنيد ! و در پهلويم ننشينيد ! تا بر شما تكيه كنم . پس مردم را احضار كرده ، بيايند و بايستند . ايشان نيز بعد از تقديم مأمورات ، مردم را طلبيده ، هيچيك از ايشان در صحّت وى شكى نداشتند ، همگى گفتند : سالمترين از همه است . پس از زمانىكه باز رفتند ، معاويه اين دو بيت را انشا نمود :
و تجلدي للشامتين أريهم * اني لريب الدهر لا اتضعضع
* * * چابكى من ، براى آنان است كه به شماتت در من مىنگرند و مىخواهم بر آنان ثابت كنم كه در برابر حيلهء روزگار نيز ايستادهام .
راوى گويد : در آن روز ، درخت هستى به ديار نيستى كشيد . صاحب « استيعاب » ، حكايت معاويه را كه از « ضرار » ، خواهان اوصاف حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب - كرم اللّه وجهه - شده تا آخر ايراد نموده است .
3391 - اهمّ از شفا
« ابو ذر » را علّت رمد عارض شده ، مردم گفتند : چرا معالجه نمىكنى ؟ گفت : از معالجه معرضم .
پس گفتند : از حق جلّ و علا شفا درخواه ! گفت : از حضرت عزّت اهمّ از آن درخواهم .
3392 - احتضار
« عبد اللّه مبارك » در حال احتضار ، سر به سوى آسمان كرده ، گفته :