او بمانده در ميانشان خوار و زار * همچو بوبكرى به شهر سبزوار
حد ندارد اين سخن آهوى ما * اندر آخر مىگريزد جابجا
روزها آن آهوى خوشنافتر * در شكنجه بود از اصطبل خر
يك خرش گفتى كه : هان اى بوالوحوش ! * طبع شاهان دارد و نازست و خوش
وان خرى شد تخمه در خوردن بماند * پس به رسم دعوت آهو را بخواند
سر چنين كرد او كه نهرو اى فلان * اشتهايم نيست هستم ناتوان
گفت : مىدانم كه نازى مىكنى * يا ز ناموس احترازى مىكنى
گفت : آهو با خر اين طعمه تو است * زان كه اجزاى تو از اين طعمه است
من اليف مرغزارى بودهام * در زلال و روضها آسودهام
از قضا گر بيشم آمد اين عذاب * كى رود آن خوى طبع مستطاب
گر گدا گشتم كه گدا و كى شوم * گر لباسم كهنه گردد من نوام
گفت : خرازى همين زن ! لافلاف * در غريبى بس توان گفتن گزاف
گفت : نافم خود گواهى مىدهد * منتى بر عود و عنبر مىنهد
ليك آنرا بشنود صاحب هشام * بر خر سرگين پرست آن شد حرام
بهر اين گفت آن هى مستحسب
( مثنوى )
3044 - آزادگى
آزاده به هيچ دسترس مىنرسد * وز بىخبرى به يك هوس مىنرسد
ايّام به ناكسان چنان مشغول است * كز مشغولى به هيچكس مىنرسد
( خواجه شمس الدين محمّد صاحب ديوان )
3045 - طعم ايمان
مروى است از امام صادق عليه السّلام كه امير المؤمنين عليه السّلام گفته : هيچكدام از شما طعم ايمان را نخواهد چشيد تا گاهى كه بر آنچه به او رسيد ، ممكن نبود به او نرسد و آنچه او را نرسيد ، ممكن نبود كه به او برسد .