تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 781

مساهمون:

ص٧٨١
خذي بيدي ثمّ اكشفي الثوب تنظري * ضنى جسدي لكنني أتستر و ليس الذي يجري من العين * مائها و لكنّها نفس تذب فتقطر
( بشّار ) * * * همانا گوشت را از استخوان‌هايم جدا كردى و آن‌ها را خالى روى پوستشان رها كردى تا شكسته شوند . و درون [ استخوان‌هايم ] را خالى كردى و مانند ناودانىهايى كه باد در آن‌ها صداى سوتى ايجاد مىكند رها كردى . دستم را بگير و پيراهنم را به كنارى بزن تا تن نحيف مرا ببينى [ پوستى بر استخوانى بيش نيست ] ولى من همواره خود را مىپوشانم . و آن‌چه از چشم من خارج مىشود آبش نيست بلكه جان من است كه ذوب مىشود و قطره‌قطره مىآيد .

1920 - فانوس

يكى از متأخّرين بيت سوم [ از شعر فوق ] را در تضمين دربارهء فانوس آورده است :
يقول لي الفانوس حين رأيته * و في قلبه نار من الوجد تسعر خذوا بيدي ثمّ اكشفوا الثوب تنظروا * ضنى جسدي لكنني أتستر
* * * همانا فانوس وقتى مرا مىبيند ، درحالىكه آتشى در قلب او از عشق روشن است ، مىگويد : دستم را بگيريد و پيراهنم را به كنارى بزنيد تا تن نحيف و لاغر مرا ببينيد ولى من همواره خود را مىپوشانم . * * *
انظر إلى الفانوس تلق متيما * ذرفت على فقد الحبيب دموعه أحيا لياليه بقلب مضرم * و تعد من تحت القميص ضلوعه
( ناشناس ) * * * به فانوس نگاه كن ! عاشقى را مىبينى كه از دورى معشوق خود اشك مىريزد و اشك‌هايش پىدرپى ريزان است . شب‌هاى خود را با قلبى پر از شراره و آتش بيدار مىماند و از روى پيراهنش استخوان‌هايش را مىتوان ديد .

1921 - بزّاز رستاخيز

« ابو شمقمق » ، شاعرى ظريف‌طبع و نامى بود . زمانى از خجالت ژندگى لباس ، از خانه بيرون
كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 781 | الشيخ البهائي العاملي / سنندجى / دريابارى