شدم چه حاضر باشند و چه كسانىكه مىآيند [ و كسى از او خبرى نداشت ] .
همانا من در قلب تو هستم پس به آن به دقّت نگاه كن ، مرا خواهى يافت . به او گفتم : كجاست قلب و دل من ؟ [ يعنى ديگر قلبى برايم نمانده تا در آنجا تو را بيابم ] . و چه بسيار آرزوى فراق كردم درحالىكه منظور من برعكس بود و از شاخسار درختان عشق و علاقهام ميوهها چيدم . و آرزوى وصال او را كردم زيرا او همواره بر خلاف قصد من را انجام مىدهد و برعكس آنچه مىخواهم كارهايش را سامان مىدهد .
1917 - گذرگاه معشوق
يا ربع ذى الأثل من شرقي كاظمة * قد عاود القلب من ذكراك أشجانا
أشمّ منك نسيما لست أعرفه * أظنّ ليلاي جرت فيك أردانا
( رضى )
* * * اى سبزهزار زيبا كه در شرق كاظمين قرار دارى ، همانا دل و جان من در ياد تو چه غصه و غمها كه نكشيده است . از جانب تو بويى به من مىرسد كه تا حال از تو آن را نشناخته بودم ؛ فكر مىكنم كه ليلاى من از تو گذرى كرده است .
1918 - لحظهء ديدار
بأبى من وددته فاقترقنا * و قضى اللّه بعد ذاك اجتماعا
و افترقنا حولا فلما التقينا * كان تسليمه عليّ وداعا
( ابو طيب )
* * * پدرم به فداى كسىكه او را دوست داشتم ! از همديگر جدا شديم و بعد از آن دوباره جمعى پيشآمد كرد و بعد از سالىكه از هم دور بوديم دوباره به ديدار هم رسيديم و لختى بيشتر درنگ نكرد و سلام او همان خداحافظى بود .
1919 - پوست و استخوان
سلبت عظامي لحمها فتركتها * عواري في أجلادها تتكسر
و أخليت منها مخها فتركتها * أنابيب في اجوافها الريح تصغر