* * * قهوهاى كه در جام مانند آب شدن ذرات ريز طلا در نقره است . پس هرگاه خروس آن را ببيند مىگويد : چشمان من به قربان تو باد ( چشمان خروس همانند همان طلا مىباشد براى همين آنها را فدا مىنمايد ) .
2232 - دست فضل
لفضل بن سهل يد * تقاصر عنها المثل
فباطنها للغنى * و ظاهرها للقبل
و بطشتها للعدا * و سطوتها للأجل
( ابراهيم بن عباس صولى )
* * * براى « فضل » پسر « سهل » دستى است كه نمىتوان براى آن تشبيهى آورد و نمونهاى براى آن وجود ندارد . پس باطن و داخل آن براى ثروت و بخشندگى است و بيرون آن براى بوسيدن مىباشد . و سختگيرى و جنگاوريش براى دشمنان است و عظمت و بزرگيش براى مرگ و مردن .
2233 - مؤذّن
و مؤذن في حبّه * أنا مغرم لا أصبر
لما طلبت وصاله * اضحى عليّ يكبّر
( ابن عفيف )
* * * و اذانگوى زيبايى كه من در دوستى او بسيار بىطاقت هستم و نمىتوانم صبر نمايم . وقتى خواستم كه قرارى بگذاريم شروع به تكبير گفتن كرد و بر من اللّه اكبر گفت .
2234 - رسّام
رسّامكم قلت له * بك الفؤاد مغرم
قل لي : متى تذيبه * فقال حين أرسم
( ابن عفيف )