نچشيدهام . و بزرگترين چيزى كه از وصال او به من رسيده است همانا آرزوهايى است كه حتى مانند برق گذرايى در شب هم به طول نيانجاميده است .
1283 - برق عشق
آه من البارق الذى لمعا * ماذا بقلبى و مهجتى صنعا
( ناشناس )
* * * افسوس و دريغ از آن نور درخشان گذرنده ! در قلب و جان من چه غوغايى به پا كرد .
1284 - در تاريكى و روشنى
ليلى بوجهك مشرق * و ظلامه فى الناس سارى
فالناس فى سدف الظلا * م و نحن فى ضوء النهارى
( ناشناس )
* * * شب تاريك من با نور صورت تو روشن است و تاريكى آن براى مردم همچنان باقى مىماند ؛ پس همانا مردم در تاريكى سختى هستند و ما در روشنايى روز به سر مىبريم .
1285 - رجعت
قلت للنفس ان أردت رجوعا * فارجعى قبل أن تسد الطريق
( ناشناس )
* * * همانا به جان خود گفتم : اگر مىخواهى برگردى پس به سرعتى برگرد قبل از آن كه راه بر تو بسته شود .
1286 - در گذر زمان
و كان الصديق يزور الصديق * لطيب الحديث و طيب التدانى
فصار الصديق يزور الصديق * لبث الهموم و شكوى الزمان
( ناشناس )