1170 - دعوى دوستى
گل ، گرچه كشد سرزنش از خار درشت * رو با تو و بر درخت خود دارد پشت
با قد تو شاخ گل مگر دعوى كرد ؟ * كش گل به طپانچه مىزند غنچه به مشت !
( جامى )
1171 - بهانه
به محشر گر بپرسندت كه خسرو را چرا كشتى ؟ * سرت گردم چه خواهى گفت ، تا من هم همان گويم
( امير خسرو )
1172 - سبكى
ثقلت زجاجات اتتنا قرغا * حتى إذا ملئت به صرف الراح
خفت فكادت ان تطير بما حوت * و كذا الجسوم تخف بالأرواح
( ناشناس )
* * * جامهاى شراب كه بسيار سنگين بودند ، به وسيله شراب ريخته شده در آنها سبك شدند ؛ تا اينكه ترسيدم به خاطر محتوايشان پرواز كنند و همينطور است بدن انسانها به وسيله روح سبك مىشود .
1173 - قناعت
نقل است كه مالكى ، غلامى داشت . در هنگام خوردن ، خود ، طعام لطيف مىخورد و آنچه سنگين و بدهضم بود ، به غلام مىداد . غلام از اين معنى يأسى حاصل نموده ، از مالك التماس فروش خود كرده ؛ وى را به يكى فروخت كه آن كس خود سنگينتر و بدترين خوردنىها را مىخورد و سبوس آرد به وى مىداد . از او نيز خواهان فروش خويش شده ، كسى وى را خريد كه خود سبوس مىخورد و هيچ را به ناشتاى وى قرار مىداد و همهء شب وى را مىنشاند و كاسهء چراغش بر سر مىگذاشت . مدّتى بر اين منوال بود تا مسگرى او را گفت : از چه بدين حالت ساختهاى ؟ گفت : از آن مىترسم كه ديگرى فتيلهء چراغ در چشمم گذارد نه بر سر .