* * * شك زياده شد و اختلاف در ميانه افتاد و هر گروهى ادّعاى دستيابى به صراط مستقيم را دارند ، پس من به خدايى كه جز او خدايى نيست ، چنگ مىزنم و نيز به علاقهام به حضرت رسول - صلوات الله عليه - و شوى بتول عليهما السّلام ؛ سگ اصحاب كهف به خاطر دوستى آن گروه به رستگارى رسيد ، چهسان محبّ آل نبى صلّى اللّه عليه و إله رستگار نگردد ؟
802 - تاب دورى
يا من هجروا و غيروا أحوالي * مالي جلد على نواكم مالي
عودوا بوصالكم على مدنفكم * فالعمر قد انقضى و حالي حالي
( ناشناس )
* * * اى كسانى كه مرا در داغ هجر گذاشتيد و روزگار مرا تغيير داديد ، چه شده است كه ديگر قدرت جفا بر شما نمانده است ؛ مريض را به وصال خود برسانيد ، چرا كه عمر منقضى شد ليكن حال من چونان گذشته است .
803 - در خلوت دل
خطّ جدّ « شيخ بهايى » - رحمت اللّه عليه - :
كم تذهب يا عمري في خسراني * ما أغفلني عنك و ما ألهاني
إن لم يكن الآن صلاحي فمتى ؟ * هل بعدك يا عمري عمر ثاني
* * * اى عمر ! تا كى به خسران مىگذرى ؟ چرا من از تو غافلم ؟ اگر اكنون به صلاح خويش كار نكنم ، پس كى ؟ آيا پس از تو عمر دومى هست ؟
* * *
لم أكن للوصال أهلا و لكن * أنت صيرتني لذلك أهلا
أنت أحييتني و قد كنت ميتا * ثمّ بدلتني بجهلي عقلا
* * * من براى وصال شايسته نبودم و ليكن ، تو مرا شايستهء وصال گرداندى ؛ من زنده نبودم و تو مرا زنده كردى ، پس جهل من را به عقل مبدّل گرداندى .