779 - عاشق بىنصيب
يار به كام ما نشد ، زين چه گنه رقيب را ؟ * نيست نصيب ، كام دل ، عاشق بىنصيب را
عمر اگر امان دهد ، وقت خزان در اين چمن * نيم شبى قضا كنم نالهء عندليب را
غمزهء او به هر دلى ، دردى و دارويى دهد * دست و دلى نمانده در كشور ما طبيب را
وصل تو گر ز آسمان نامزد كسى شود * تيزى تيغ غيرتم باز بُرد نصيب را
( مسيحى )
780 - خسّت
به هيچ چيز خدايا ! مرا مكن قادر * مباد خِسّت پنهان من شود ظاهر
( حيرتى )
781 - بوى جنّت
اين طبيبان بدن ، دانشورند * بر سقام تو ، ز تو واقفترند
هم ز نبضت ، هم ز جسمت ، هم ز رنگ * صد مرض بينند در تو بىدرنگ
پس طبيبان الهى در جهان * چون ندانند از تو بىگفتِ زبان
آن طبيبان بدن ، بيرونىاند * كه بدان اشيا ، به علّت ره برند
وين طبيبان چونكه نامت بشنوند * تا به قعر تار و پودت درروند
( مثنوى معنوى - دفتر چهارم )
782 - ريح جنّت
در وضو هر عضو را وِردى جدا * آمدت اندر خبر بهر دعا
چونكه استنشاق بينى مىكنى * بوى جنّت خواهى از ربّ غنى
تا تو را آن بو كشد سوى جنان * بوى گل باشد دليل گلِستان
چونكه استنجا كنى ، ورد سخن * اين بود : يا رب ! ازينم پاك كن !
دست من اينجا رسيد ، اين را بشست * دستم اندر شستن جان است سست
از حوادث ، تو بشو آن مست را * كز حدث من خود بشستم دست را
آن يكى در وقت استنجا بگفت * كه : مرا با بوى جنّت ساز جفت !