قباء و ردائى بر من پوشاند ، و وارد بر ابن قشم شدم ، و سلام كردم و با من دست داد ، اما آثار ناخشنودى را در صورتش مىديدم ، سپس به خادم نگاه كرد و گفت : كمال الدين را خواستم ؟ خادم گفت : من كمال الدين قمى را خواستم و گروهى كه نزد وى نشسته بودند ، گواهى كردند كه اين مرد ، كمال است ؟ امير نگاهى به من انداخت ، و من به او گفتم : اى امير تو اين خلعت را به من ندادى ، بلكه امام عليه السّلام داده ؟ امير متحيّر ماند و از من خواست برايش داستان را بگويم ، وقتى برايش ماجرا را نقل كردم به سجده افتاد و گفت :
الحمد لله رب العالمين ، كه خلعت به دست من داده شد .
شناخت نصرانى
2 - « على بن يحيى بن حسين طحّال مقدادى » گفت : پدرم از پدرش ، از جدم نقل كرد - و او از ملازمان قبر شريف بود - و گفت : مردى پاك جامه و نمكين نزد من آمد و دو دينار به من داد و گفت : در حرم را ببند ، تا تنها بمانم و به عبادت مشغول شوم ؟ من هم دو دينار را گفتم و در را بستم ، در خواب امام عليه السّلام را ديدم كه فرمود : برخيز و او را بيرون كن ، او نصرانى است ؟
على بن طحّال بيدار شد و بندى را بر گردن آن مرد بست و او را بيرون كرد ، آن مرد گفت : من نصرانى نيستم ؟ گفت : امام عليه السّلام در خواب به من فرمود : تو نصرانى هستى ؟ آن مرد گفت : دستت را دراز كن و در دست من بگذار ، تا نزد تو مسلمان شوم ؟ نصرانى شهادتين را به جا آورد و گفت : شهادت مىدهم كه على عليه السّلام خليفهء خداست و سوگند به خدا نه كسى خروج مرا از شام مىدانست و نه كسى در عراق مرا مىشناخت ؟ ! پس معلوم مىشود ، صاحب اين قبر با عالم غيب مرتبط است ، آنگاه اسلام آورد و در ديندارى مسلمانى پاك و نمونه گرديد .
إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 379
مساهمون: الحسن بن محمد الديلمي
ص٣٧٩