او را وطى كردم و به اين پسر حامله شد .
دشمن على عليه السّلام به جايى نمىرسد
4 - در شهر موصل پيرمردى بود بنام « حمدان بن حمدون عدوى » ، و سخت به امام عليه السّلام بعض و كينه مىورزيد .
بعضى از بزرگان آن سامان قصد سفر حج داشت و براى وداع نزد وى آمد و گفت : اگر كارى در آنجا دارى بگو تا انجام دهم ؟
گفت : بلى كارى كوچك دارم ؟ و گفت : وقتى وارد مدينه شدى ، و پيغمبر را زيارت كردى ؟ بگو چرا دخترت را به على عليه السّلام دادى ؟ كه نه جمالى و نه كمالى داشت ؟ ( نعوذ بالله ) وقتى آن مرد به مدينه رفت ، آن پيام را فراموش نمود و على عليه السّلام را در خواب ديد كه مىفرمود : چرا سفارش فلانى را نرساندى ؟ در اين موقع از خواب بيدار شد ، و همان ساعت به كنار قبر شريف رفت و سفارش را رساند .
سپس خوابيد و در خواب ديد كه امام عليه السّلام او را به منزل آن مرد برد و در را گشود و او را سر بريد و كارد را زير سقف خانه گذاشت ، و پارچهاى را كه خون را با آن پاك كرده بود ، در جايى پنهان كرد و حاجى در اين موقع بيدار شد و خواب را با دوستانش در ميان گذاشت ، و تاريخ آن خواب را يادداشت كردند .
خبر مرگ اين مرد به پادشاه موصل رسيد و افراد مظنون و همسايههاى او را بازداشت كرد و اهالى از مرگ او تعجّب مىكردند ، چون راهى براى ورود به منزل نمىيافتند ؟ و سلطان هم متحيّر بود ، و افراد مظنون هم در زندان به سر مىبردند ، تا اينكه حاجى به وطن بازگشت ، و سبب بازداشت همسايگان خود را پرسيد ؟ گفتند : در فلان شب ، آن مرد كشته شد و قاتلش شناسايى نشده ؟ و همسايهها را به احتمال شركت در قتل وى دستگير كردهاند ؟