نيز با دست به ميان دو شانهاش زد و شاعر با ناراحتى بيدار شد .
در ضمن يكى از مأموران هر شب در كوچهها مىگشت و امام عليه السّلام را سبّ مىكرد .
در آن ساعت شاعر منتظر صداى او بود ، ولى بر خلاف معمول صدايش به گوشش نرسيد .
يك وقت ديد مردم به خانهء آن پاسبان هجوم آوردهاند ، وقتى خبر را پرسيد :
گفتند : ضربهاى به ميان شانههاى پاسبان خورده و قرار و آرامش را از وى سلب كرده و به همين كيفيّت تا صبح ناراحتىاش ادامه داشت ، تا هلاك شد .
دشمن على عليه السّلام ولد . . .
3 - « ابى دلف » فرزندى داشت ، و با ياران و دوستان پدرش در مورد حبّ و بغض امام عليه السّلام بحث مىكرد .
يكى از آنها اين روايت را خواند كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله و سلَّم فرمود :
« لا يحبّك الَّا مؤمن تقيّ و لا يبغضك الَّا كافر شقىّ ولد زنية او حيضة »
: دوست نمىدارد تو را ( اى على عليه السّلام ) مگر مؤمنى پاك و دشمن نمىدارد تو را ، مگر كافرى شقى و ولد زنا و حيض .
پسر ابى دلف گفت : يعنى : مىگوييد : كسى با زن امير . . . ؟
گفتند : نه ؟ گفت : من دشمن على عليه السّلام هستم ، پس اين را چگونه توجيه مىكنيد ؟ در اين موقع پدرش وارد شد و مشاجرهء آنها را ديد ، وقتى جريان را به اطلاع او رساندند گفت : به خدا اين خبر درست است . زيرا من در خانهء برادرم بيمار بودم ، و براى كارى نزد كنيز او رفتم ، و نفس مرا به خود فراخواند ، ولى كنيز ممانعت كرد و گفت : من در حال حيض هستم ، ولى با اعمال قدرت ،